آدمای جدید.... حسایه جدید..... یه دنیا پر از خبر به دور از دنیای پر خبر.... اینم اهنگ خاطره انگیز این سفر: همه چیز آرومه...."حمید طالب زاده" این مشهده رو نیاز داشتم ،دانشگاه ثبت نام میکرد منم به باباهه گفتمو متعجبانه با موافقتش روبرو شدم،خلاصه که طلیبیده بود اینا همش حرفه. لپ کلام اینکه حلالم کنین، اگرم بر نگشتم تیترای گنده بزنین تو وبلاگاتون که: سمیه وبلاگ نویس چپ دست و راننده ی چیره دست به رحمت ایزدی پیوست. یا حق... مکان: سر سفره ی عقد عاقد داره برای سومین بار مهریه رو به این شرح میخونه: پ.ن2:دوماد شوکه شده بود! پ.ن3:عروسو دوماد از آشنایان بودن ،عرض کردم که حالا هی نیاین بپرسین عروس کی بوده دوماد کی بوده؟ زنگ زدیم با رییس روسا هماهنگ کردیمو رفتیمو نشستیمو خوردیمو پاشیدیمو غیبت کردیمو جمع کردیمو تا به خودمون جنبیدیمو رسیدیم به شعبه 1 ساعت از ساعت کاری گذشته بود،تا رسیدم یه آقاهه ایستاده اونجا چپ چپ نیگام میکنه، پریده میگه: خانوم دیر که وقت رسیدگی میدین هیچ، دیرم که میاین! برگشتم نیگاش کردم گفتم: ببخشید این 1 ساعتی که من اینجا نبودم رییس عوض شده؟!؟! حالا درسته سال اصلاح الگوی مصرفو ارباب رجوع سالاریو ایناست اما دیگه قرار نیست که من کارمند از همه جا بخوره تو سرم از ارباب رجوعم بخوره که!اونم منی که نه حقوق درست درمون بهم میدن نه تا حالا کار کسیو پیچوندم...
فقط یه صدای مهیب یادمه و چرخیدن ماشین به دور خودش رو،به خودم که اومدم ترمز رو پیدا کردمو پامو گذاشتم روش،سوییچو چرخوندمو در حالیکه ترمز دستی رو میکشیدم بالا داد میزدم: زووود پیاده شین...
پیاده که شدیم گیج بودیم...
ماشین وسط خیابونه،برخلاف مسیر ماشینهای دیگه،کف خیابون پر از خورده شیشه ست، به دورو برم و مردم نگاه میکردم و میگفتم:یکی به من بگه چی شد اصلن؟!
هر کسی واسه خودش یه چیزی میگفت:
-خانوم نگران نباش تقصیر اون بود
-خانوم برو خدا رو شکر کن فقط
-نَنه، خیلی خدا رحمَدون کرد
-اََاَاَاَ مَمَد دیدی،ماشین 3دور دور خودش چرخید
-خانوم زنگ بزن پلیس بیاد
-بِچااا شماره 110 چَن بود؟:))
یه پیکان بژ از پشت کوبیده بود بهمون ، جلوی ماشینش خورد شده بود، پشت ماشین منم که سپر تیکه تیکه شده بود و چراغش مثل یه زبون اویزون ازش افتاده بود بیرون،لوله ی اگزوز چسبیده به زمین و یه طرف کامل له شده بود...گوشیم با چنان شدتی خورده رو زمین که دل و روده اش ریخته بیرون،برف پاک کن داره واسه خودش میگرده و حمید طالب زاده داره همچنان واسه خودش "همه چیز ارومه" رو میخونه، صندلی کنار من از جا کنده شده و در بلندگوی عقب پرت شده افتاده جلوی پای من!
اون وسط یه آقایی با لباسای درب و داغون و موهایی ژولیده داشت نطق میکرد واسه خودش،گفتم شما راننده بودین؟گفت نه من پشت ماشین خوابیده بودم، میگم پس راننده کجاست؟میگه اونطرف نشسته سرشو گرفته، هرچی نگاه میکنم همچین موجودی نمیبینم.
پلیس و برادر بزرگه همزمان میرسن، پلیسه اینقدر آرومه که آدم حس میکنه داره بهترین لحظات عمرش رو میگذرونه، یه اقای دیگه هم سروکله اش پیدا میشه که میگن راننده ی پیکانه ، تو مایه های همون اقای ژولیده ی قبلیه با این تفاوت که اون مخ میخورد این یه کلام هم حرف نمیزد!
اون اقاهه در حالیکه تند تند به سیگارش پک میزد، شروع کرد داستان تعریف کردن واسه پلیس،منم خوب گوش دادم وقتی داستان سراییش تموم شد گفتم: آقا مگه شما نگفتی خواب بودم؟ گفت:بـــــله، گفتم پس اینا یی که دارین میفرمایینو تو خواب دیدین دیگه نه؟؟؟گفت:هااان،نه اینا رو یکی واسم تعریف کرد! پلیسه که حسابی خنده اش گرفته بود بهم اشاره کرد که میدونم داره چرند میگه...
با بچه ها نشستیم توی ماشین برادر بزرگه،اون رفته توی کیوسک پلیس واسه انجام کارایه بیمه و کروکی،هنوزتوی تنمون داره میلرزه،نمیدونیم بخندیم یا گریه کنیم،هی باهمدیگه مرور میکنیم و به چیزای جدید میرسیم، تعریف میکنیم و باهم میخندیم بعد باهم ساکت میشیم و میریم تو فکر و همزمان یه آهی میکشیم و میگیم عجبااااا....این چی بود دیگه، الان باید مرده باشیمااا و دوباره تجزیه و تحلیل قبل وحین و بعد تصادف و آدمایی که دوروبرمون بودن و ...
من فقط خدا رو شکر میکنم که اونا چیزیشون نشد وگرنه اصلن نمیتونم تصور کنم که چجوری با خونواده هاشون روبرو میشدم،با اینکه مقصر من نبودم.
مراحل قانونی که تموم شد بچه ها رو تا یه جایی رسوندم و با اون ماشین درب و داغون اومدم خونه، یه ربع ساعتی دراز کشیدم و پاشدم رفتم سر کار...
شب که برگشتم خونه بابامو که دیدم گفتم:سلام ،گفت:سلام، شیرین کاشتی؟
بغضی که از ظهر تا اونموقع توی گلوم گیر کرده بود ترکید...بابام میگه:گریه میکنی چرا؟چیزی که نشده،تصادف همینه دیگه...میگم:سه دور چرخیدیم دور خودمون، میگه:خوب خدا رو شکر چیزی نشده که ،پاشو برو دستو صورتتو بشور..آروم شدم،دلم میخواد بپرم ماچش کنم...
حواشی:
با بچه ها به این نتیجه رسیدیم که راننده یه چیزی توی ماشینش داشته که واسش دردسر میشده و اونوقتی که غیبش زده بود رفته یه جایی گم و گورش کرده!
یه جا اون اقای داستان سرا دستشو زد به کمرشو گفت:خانوم من شوما رو یه جایی دیدم،بهارستان نیمیشینین شووما؟
برادر بزرگه:ایشون کارمند دادگسترین! شاید اونجا دیدینشون
آقای داستان سرا خودشو جمع کردو گفت: شاااااید:)))
اون اقا راننده هه آخر سر گفت:خانوم شرمنده ما بیسوادیم،این رفیقمم یه چیزی واسه خودش میگه ،من اصلن حواسم توی باقالیا بود!
دوستم میگه:اون موقع که داد میزدی پیاده شین، یاد فیلم کبری 11 افتاده بودم.
الانم گردنم حسابی درد میکنه، دوستامم میگن یه جاهایی از بدنمون کبود شده اما مهم نیست،مهم اینه که زنده ایم...
........ 500 مثقال طلای 18 عیار، یک حج تمتع و 1364 عدد سکه ی طلا
عروس خانوم وکیلم؟
سکوت همه جا رو پر میکنه.....پچ پچ شروع میشه و بعد 5 دقیقه عاقد میگه:
با توجه به اینکه عروس خانوم مهریه خودشون رو تغیر دادن یکبار دیگر اونرا براتون میخونم:
......500 مثقال طلای 18 عیار ،یک حج تمتع ، 364 عدد سکه ی طلا و 1000 شاخه گل رُز
پ.ن 1: ظاهرن پچ پچ ها حاکی ازین بوده که عروس خانوم به باباشون میگفتن یا 1000 تا سکه رو تبدیل کنین به 1000 شاخه ی گل یا بله رو نمیگم!
همچین وقتی یه خانومو میبینن داره رانندگی میکنه بوووقو میکشنو از کنارش مثه رخش رستم رد میشن که انگار خودشون از تو شیکم باباشون شوماخر تشریف داشتن...

آقای شهردار لطف کن تو فصلایی که آدم دلش میخواد نفس عمیق بکشه اینقد این چمنا رو کود نده.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت
9:44 بعد از ظهر توسط سمیه| |
داشتم با دوتا از همکلاسیام از دانشگاه برمیگشتم تو یه خیابون خیلی شلوغ با یه شیب نسبتن تند ....
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت
12:5 بعد از ظهر توسط سمیه| |
خیلی خوش گذشت...
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
9:26 بعد از ظهر توسط سمیه| |
من برای سومین بار در امسال دارم میرم مسافرت، بهارو با جنوب شروع کردم تابستونو با شمال پاییزم که دارم میرم سمت مشهد(من از بچگی با این شرق و غرب مشکل داشتم،فک کنم خراسان میشه شرق دیگه،نه؟) باری ایشالا زمستونم برم اونور که دیگه تکمیل بشه.
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
12:35 بعد از ظهر توسط سمیه| |
"این یک داستان واقعیست"
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت
11:10 بعد از ظهر توسط سمیه| |
بووووقو زهرمارررر
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت
10:52 بعد از ظهر توسط سمیه| |
بعد از عمری که سر وقت میرم سر کار دیروز رفتم خونه ی دوستم ناهار تلپ شدم و گفتم یه روز نیمساعت برم سر کار آسمون که به زمین نمیاد که!
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
8:26 بعد از ظهر توسط سمیه| |
