چندتا جمله در مورد "دختر خوب" بنویسین یکیشون نوشته بود: دختر خوب کسی است که به پدر و مادرش احترام بگذارد و مشقهایش را بنویسد و "توی کوچه با پسرا حرف نزند". از وقتی اینو شنیدم هی دارم با خودم فکر میکنم که درینصورت آیا من تابحال دختر خوبی بودم یا نه؟ احترام که به پدر مادرم گذاشتم، مشقامم تا دبیرستان کامل مینوشتم بعدشم اگه نمینوشتم نمیذاشتم معلمه بفهمه پس به نظر اون حتمن دختر خوبی بودم واما حرف نزدن توی کوچه با پسرها؟!؟کاش مشخص کرده بود که چه حرفی؟اگه در حد سلام چطوری؟و درستون کجاست؟و معدلت چند شد؟و میای بریم دوچرخه سواری؟و کتاب الیس در سرزمین عجایبو خوندی؟و هفت سنگ بازی کنیم یا دست رشته؟ و دبیرستان کجا اسم نوشتی؟و سلام حال شما؟و رتبتون چند شد؟و تبریک میگم دانشگاه قبول شدین و تبریک میگم بابت ازدواجتون و مبارک باشه شنیدم بابا شدین و ...نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه من دختر بدی هستم. آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد : “آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد !” آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد .
او که ثروت زیادی داشت پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و …
میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد .
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است! به نظرتون اگه امروز من بمیرم توی آگهی وفاتم توی روزنامه چی مینویسن؟ خودتو چی؟

بابام نیمساعت نشسته واسه داداش کوچیکه سلول رو تشریح کرده که چیه و کجاست و به چه درد میخوره و اینا!اونوقت آخر سر ازش میپرسه:خب حالا بگو ببینم کوچکترین جاندار چیه؟جواب میده:"مورچه":)))
یاد خودم و دوران مدرسه رفتنم افتادم...
خدا نمیکرد به بابام مثلن میگفتم دو دوتا میشه چند تا؟شروع میکرد به توضیح دادن که ضرب و ضریب و مضرب و مضارب و تضریب اصلن یعنی چی! بعدشم یخورده یخورده جلو میرفت تا اینکه یهو به خودم میومدم میدیدم داره ضرب ۵ رقمی در ۸ رقمی رو بهم یاد میده!
یا مثلن بهش میگفتی:جزیره یعنی چی؟پرسیدن همانا و سر در آوردن از جزایر لانگرهانس همانا!دیگه فاجعه ترینش این بود که زبون لال شده ات بپره بگی:بابا یه انشا واسه من بنویس! میگفت من میگم بنویس! یَک کلمات قلمبه سلمبه ای بهت میگفت که هنگ میکردی!بعدم یکی یکی مینشست کلمه ها رو معنی میکرد بعدشم میگفت پس تو اون مدرسه چی به شماها یاد میدن!فک کن من تازه کلاس سوم دبستان بودم ایشون انتظار داشتن فرهنگ لغت رو فول باشم!
خلاصه که اونموقع ها ترجیح میدادم در جهل مکرر بمونم ولی از بابا چیزی نپرسم...ولی خداییش از همون روزا علاقه ام به ادبیات متبلور شد چون یاد گرفته بودم که هر کلمه ای یه ریشه ای داره و به محض شنیدن یه کلمه ی جدید دنبال ریشه اش میگشتم تا به معنیش برسم...
خلاصه تر که یاد باد آن روزگاران یاد باد...
یه دوستی دارم که توی یکی از دهات اطراف معلم کلاس دوم دبستان دخترونه ست، امروز گفت به مناسبت روز دختر به بچه ها گفتم:
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت
9:6 بعد از ظهر توسط سمیه| |
یه ای میل امروز بهم رسید که خیلی بهم چسبید، گفتم بزارم اینجا:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت
9:25 قبل از ظهر توسط سمیه| |
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت
8:46 قبل از ظهر توسط سمیه| |
