تبليغاتX
!زندگی...همین
!زندگی...همین

من و همکارم که عینک میزنه در حالیکه در آستانه ی تلف شدن از تشنگی هستیم داریم هلک و هولوک از سر کار برمیگردیم...با اینکه ماه رمضونه و خوردن و آشامیدن در ملا عام شلاق داره،پی همه چیزو به تنمون میمالیم و دم اولین آبسردکن کنار پیاده رو توقف میکنیم!

یه پسر 6_7 ساله ی عینکی بامزه داره بطری آبش رو پر میکنه:

همکارم بهش میگه: عزیزم مگه شما روزه نیستی؟؟؟

پسره که انگار برق 220 ولت بهش وصل شده تکونی میخوره و من من کنان میگه:چراااااااا،روزه ام اما دارم واسه افطارم آب بر میدارم!

همکارم در حالیکه لیوانشو سمت شیر آب میبره تا پرش کنه میگه:اما به نظر من شما چون عینک میزنی نباید روزه بگیری ،ببین منم نگرفته ام!!!

پسره در حالیکه دلش میخواست سرمونو از تنمون جدا کنه بطری آب رو میزاره دم دهنشو هوووووووورت بالا میکشه...

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط سمیه| |