تبليغاتX
!زندگی...همین
!زندگی...همین

موضوع انشا:نیمه شعبان

نیمه ی شعبان روزی است که ما سرتاسر سال منتظرش هستیم تا بیاید که با خانواده سوار وانت پدرمان بشویم و برویم چراغونیها را ببینیم و شربتی و دوغ و گوشفیلی بخوریم و لیوانهای یک بار مصرفش را در کوچه وخیابان پرتاب کنیم وهااار هااار هااار بخندیم و از شنیدن صدای قرچ قرچ خورد شدن آنها زیر چرخ ماشینها و پای انسانها بسیار لذت ببریم، و همچنین سطل هایمان را پر از آش رشته بکنیم و بیاوریم به خانه مان وتا یک هفته عصر به عصر داغ کنیم و نوش جان بنماییم.

نیمه ی شعبان روزی است که موتوری ها مثل خس و خاشاک در خیابان ها هستند و خیلی خوشخال هستند و همینطور برای خودشان ویراژ میدهند و به عابران متلکی میاندازند و هااار هااار میخندند و بهشان خوش میگذرد.

نیمه ی شعبان روزی است که توی کوچه و خیابان بلندگو گذاشته اند و آهنگهایی که توی ماهواره هست را در آن پخش میکنند که البته شعرهایش فرق میکند و کسی بهشان گیر نمیدهد!

نیمه ی شعبان روزی است که شبش وقتی به خانه میرسیم احساس میکنیم که توی شکممان یک چاه پراز آب وجود دارد و در حالیکه داریم میترکیم سر رفتن به توالت با خواهرها و برادرهایمان دعوا میکنیم و هااار هااار هااار میخندیم.

نیمه ی شعبان روزی است که یک عالمه پلیس توی خیابانها میباشد و ما از دیدن آنها خوشحال میشویم ولی انگار آنها از دیدن ماها خوشحال نمیشوند چون هی چشم غره میروند و باتون هاتیشان را تکان میدهند،فکر کنم ازینکه ما اینقدر دوغ وگوشفیل خورده ایم و آنها گیرشان نیامده است عصبانین!


نیمه ی شعبان روزی است که مردم هی شعارهای عجیب غریب میدهند که هیچ ربطی به چراغانی و شیرینی و شربت ندارد و پلیس ها هی باهاشان گرگی بازی میکنند و دنبالشان میدوند و شیشه های ماشینهایشان را میشکنند و ما باز هم هااار هااار هااار میخندیم!

خلاصه که نیمه ی شعبان روز خیلی خوبی است با اینکه شب است و ما همه اش هاار هاار هاار میخندیم، خدا این نیمه ی شعبان را از ما و امثال ما نگیرد،آمین...

راستی میگویند درین روز یک کسی به نام امام زمان هم! به دنیا آمده است،تولدش مبارک!!!

این بود انشای من درباره ی نیمه ی شعبان.

پایان

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط سمیه| |
امروز خیلی جاها دیدم که که دارن اعتراف میکنن،اعترافات سیاسی!

منم اعتراف میکنم که روزی که خاتمی اومده بود اصفهان، رفتم میدون استقبالش و تا ۱۱ شب تو خیابون گیر کردم و در نتیجه نتونستم درس بخونم بنابراین امتحان فرداش رو نرفتم بدم!و باز هم اعتراف میکنم که هیچوقت ازین کارم پشیمون نخواهم شد چون همانطور که از قدیم الایام گفتند:شنیدن کی بود مانند دیدن...

اعتراف میکنم که تو این انقلابی که اسمش مخملی شده،هیچ مخملی ندیدم و هر چه دیدم از جنس نَمَد بود و سیم ظرفشویی!

اعتراف میکنم که:حالم از هر چی صداو سیماست بیش از پیش بهم میخوره و دلم میخواد در یک حرکت انتحاری اون ساختمون رو با سردمداراش بفرستم هوا...

اعتراف میکنم که:الان دیگه دیرم شده و باید برم سر کا وگرنه بازم اعتراف میکردم..

پ.ن:شما بیاین اعتراف کنین(یا توی کامنتا یا توی وبلاگاتون)،بزارین تخلیه شین،وجدانتون آروم بشه و گلوهاتون باز بشه تا دق مرگ نشدین.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط سمیه| |
من:آقای بازپرس میشه لطف کنین یه پرونده ی قتل بدین من مطالعه کنم؟

آقای بازپرس:اووووه چقد شما خشن هستین خانووم!

من:

آقای بازپرس:البته یه خشن خندان!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط سمیه| |
بهش میگه:میخوای اسمتو رد کنم توی ستاد که شب نیمه شعبان بیای؟

میگه:بیام چکار کنم؟

میگه:یه طرحی هست که میخوان اون شب به بد حجابا و مفاسد اجتماعی! جایزه بدن میخوایم بیای کمکمون کنی.

میگه:برو بابا یکی باید به خودم جایزه بده.

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط سمیه| |