تبليغاتX
!زندگی...همین
!زندگی...همین

امتحانایی که هیچی نخوندم و تاحالا یکیشو خراب کردم و یکیشو هم کنسل کردم...

انتخاباتی که پر از هیجان و دلهره داره اتفاق میوفته...

تنشهای شخصی که واسم پیش اومده...

همه و همه این روزا رو واسم غیر قابل تحمل کرده.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط سمیه| |
این کارت رو امروز کف اتوبوس پیدا کردم:

نظرتون چیه؟

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط سمیه| |
امروز اولین فعالیت سیاسی عمرمو انجام دادمو رفتم واسه دیدم میرحسین،بیشترش واسه لمس جو این روزا بود تا شنیدن حرفاش...خیلی بیشتر از اونیکه فک میکردم شلوغ بود و نسبتن همه قشر آدمی دیده میشد.

بیشتر رو شغل جوونا و اقتصاد مانور میداد و تنها جمله ای که ازش دقیق یادم مونده اینه که گفت:"کلنگ زدن مهم نیست،انجام دادنش مهمه"...

مردمم که یجورایی به آزادی رسیده بودنو میدونستن کسی کاری به کارشون نداره با تمام وجودشون داد میکشیدنو شعار میدادنو کف میزدنو سوت میکشیدن،بعدشم همه با هم "یار دبستانی من" رو خوندنو خاتمی رو یادآوری کردن...

من امسال برخلاف کسایی که میگن رای دادن ما باعث میشه مهر تائید روی دولت و حکومت بخوره و نمیخوان برن رای بدن،میخوام حتمن برم رای بدم چون تجربه کرده ام که رای ندادن ما هیچ مشکلی واسه اونا ایجاد نمیکنه پس حالا که اینجوریه بزار برم تلاشمو بکنم که کسی روی کار بیاد که یکمی به خودمو تفکراتم نزدیکه...

  واما بعد:

میدونین که من بزرگترین سرگرمیم نت گردی بوده و هست،چند وقتیم هست که بیشتر وقتمو تو facebook میگذونم،امروز طبق معمول تا رسیدم خونه پریدم پشت کامپیوترو facebook رو باز کردم که دیدم فیلتر شده!!!

به قول خودمون :انگار یه پارچ آب یخ کرده ریختن رو سرم...

حالا چه دردی از چه مریضی با اینکار دوا میشه بماند...اما فک کنم آمار بیمارشدگانش بیشتر از شفایافتگانش خواهد بود، یکیش من...


نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط سمیه| |