تبليغاتX
!زندگی...همین
!زندگی...همین

زندگی من اینروزا اینجوریه:

------/¤¤¤/**//!!//...>>>///؟؟؟...<<<<---------٪٪"---"----ــــــــــ٪ــــــــــــ----*--------------!!!

انتظار دارم خودتون همه شو بفهمین/

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط سمیه| |
چند روز پیش یه برگه اخطاریه از واحد ابلاغ برگشته که پشتش نوشته شده بود:
در تاریخ */*/** به محل مراجعه شد،مخاطب حضور نداشت،اخطاریه به خانم (...) که خود را همسر ایشان معرفی نمودند "الصاق" شد.

خیلی دلم میخواد این مامور محترم و باسواد ابلاغ رو ببینم و چگونگی الصاق یه برگه به یه انسان رو ازش جویا بشم.

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط سمیه| |
اينا رو بخونين و خودتون قضاوت كنين:

چو ميروي رسيده اي.
هر رفتني رسيدن نيست.
هر از گاهي توقف در ايستگاه بين راه،فرصت خوبيست براي ديدن مسير طي شده و نگريستن به راهي كه پيش روست ."گاهي براي رسيدن بايد نرفت".

بالاخره چيكار كنيم؟بريم؟نريم؟وايسيم؟

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط سمیه| |