جديدن به اين نكته پي بردم كه يه گروه ديگه هم اين احساسو نسبت بهم دارن: یکی اونایی که خیلی حالیشون هست که خیلی نادرن! یکی اونایی که هیچی حالیشون نیست که خیلی وافرن! پ.ن:این روزا با گروه دوم زیاد سروکله میزنم... *گناوه: *بوشهر: *ديلم: *اهواز: *آبادان: *خرمشهر: *سِلِیرون: پ.ن1:عکساشو وچیزایی که بازم یادم میوفته رو کم کم اضافه میکنم. زود میام تعریف میکنم>فعلن فقط خوستم بگم هستم و سال نوتون مبارک.
"پير مردها"
"بچه ها"
"منگولا"
حالا رو چه حسابي، توش مونده ام!
چیزایی که ازش تو ذهنم مونده ایناست:
شيراز:
سال تحویل درکنار یه خانواده ای که تابحال ندیده بودیمشون
حافظیه وازدحام جمعیت و بی نصیب شدن از حالی که انتظار داشتم ازونجا ببرم
درختاي پر از نارنج
خيابوني که به سعديه ختم ميشه ویه نشاط خاصی داشت
باغ عفیف آبادی که "عفیفه" به "فرح" بخشیده بودوموزه ی انواع سلاحهای جنگی بود
شاهچراغ شلوغ پلوغ
پیوستن یه گروه بهمون و آغاز یه سفری که هیچ برنامه ای از قبل روش نبود
قهوه خونه ی بالای کوه کنار دروازه قران
يه اتاق حدودن 14_15 متري دراز که دوشب 12نفر بصورت خيلي صميمانه تو خوابيديم و انواع خروپف ها رو تجربه کرديمو خنديديم،
شلوغي سرسام آور بازارها و دستفروشها،
هجوم اجناس چيني،
فاضلابهايي که از وسط کوچه ها رد ميشد و ميرفتو ميرفت تا نهايتن به دريا بريزه،
شهري که يکي از بزرگترين منابع کسب دراآمده ولي خيلي خيلي محروم بود در حديکه باوجود اونهمه چاه نفت و گاز هنوز گازکشي نداشتن!دريايي که ماسه هاش خيلي برمتر از درياي شمال بود.
خيلي تميزتر از بقيه ي بنادر،يه همبرگر خوشمزه توي پارک روبروي ساحل،
رعدو برقي که صداي انفجار نيروگاه اتمي رو داد!،
جشنواره ي شبهاي بوشهر در ساحل که يه گروه موسيقي محلي به نام ليان(اگه اشتباه نکنم)اجراش کرد و قسمتي از گروه سيرک خليل عقاب همراه با مراسم اتش بازي همراه با سرماي بي سابقه اي که دندونامون بهم ميخورد ولي ارزشش ديدن رو داشت،
سوئيتي که فقط دک و پز داشت ولي هيچ امکاناتي نداشت(حتي يه اجاق گاز)وشبي100 تومن پولشو داديم،
جداشدن يه گروه از همسفريامون وبرگشتنشون به خونه
تميزتز از گناوه،ناهار ساعت 6بعدازظهر ماهي سرخ کرده خوشمزه،
بازاري که اجناسش نسبت به گناوه شيکتربود،تا نيمه شب توي اسکله نشستن،
گيرنياوردن جا واسه خواب و خوابيدن توي چادر و مقداري قنديل بستن
جاده هايي که پر از لوله هاي انتقال نفت و گاز بود،
يه ناهار مفصل خونه ي فاميلايه همسفريامون،صميميت و خونگرمي ميزبانمون،
خانومي که باگذشت 7سال از مرگ شوهرش هنوز لباساشو اتو ميکرد وبه چوب لباسي ميزد و جاي جاي خونه شو پر کرده بود از يادگارياش،
قدم زدن تو کيان پارس،
رفتن با "بَلَم"(ازين قايقاي چوبي کوچولو) به روستاي "شادگان" که بين اهواز و آبادان بود وتشکليل شده بود از جزاير خيلي کوچيک خاکي که توهرکدومشون يکي دوتا خونه و خونواده بيشتر نبود همراه با گاو وگوسفند و مرغ و خروسو سگاشون!
امامزاده علي بن مهزيار،
يه ساندويچ کالباس کنار رود کارون يا به قول نيکوي غربزده "RIVER SIDE"!
تلاشهاي بي جواب براي ديدن دوستان اهوازي
جدا شدن يه گروه ديگه از همسفریامون...
بوي نفت و گاز،نم نم بارون،
ساختمونايي که هنوز پراز ترکش بودن
حس غربت،بازار چيني ها با فروشنده هاي چيني که به هزار ميگفتن "هَزار" با قيمتاي يک کلام
بازار ته لنجي ها
ساختمونا و کشتيهايي که باعث ميشدن فکر کني تازه جنگ تموم شده،اسب و قاطرهايي که با100متر سواری دادن ملت کنار شط 1000تومن واسه صاحبشون کار میکردن
یه ده حوالی مسجدسلیمون که هیچ سکنه ی ثابتی نداشت،ساکنینش زمان جنگ ازونجا رفته بودن والان برگشته بودن خونه هاشو بازسازی کرده بودن واسه گذروندن اوقات فراغتشون
صمیمیت ومهمونوازی
نون داغ خونگی
طبیعت بکر
درختای کُنار
امامزاده ی سبزپوش
پ.ن2:از 3_4 روز قبل از عید مادِربُردم سوخته ویه پول قلمبه باید پیاده بشیم.
پ.ن3: زنده باد پسرهمسایمون که caseش خونه ی ماست و سراغش نمیاد و من دارم ازش فیض میبرم(فک کنم بدبخت تو رودروایسی گیر کرده نمیاد سراغش)
پ.ن4:هرگونه حرف و حدیثی رو در مورد پ.ن قبلی تکذیب میکنم و خاطر نشان میکنم که ایشون caseشون رو به برادرم داده نه من.
من از وقتيكه خودمو شناختم دریافتم که دو قشر خاص از آدما بي بروبرگرد دوستم دارن و به سمتم كشش دارن:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت
1:18 بعد از ظهر توسط سمیه| |
دوگروه آدم هستند که به همه چیز ایراد میگیرن:
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت
9:36 بعد از ظهر توسط سمیه| |
امسال اولین سالی بود که عید در سفر بودیم سفری که به نیت یه سفر 4روزه شروع شد و 12 روز طول کشید...
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت
1:13 قبل از ظهر توسط سمیه| |
بالاخره از طولانی ترین سفر زندگیم برگشتم!سفری که ۱۳ روز طول کشید و پر از دیدنیها و شنیدنیهای جدید بود واسم...
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت
3:59 بعد از ظهر توسط سمیه| |
