تبليغاتX
!زندگی...همین
!زندگی...همین

امشب کاپشنمو که پوشیدمو نشستم پای کامپیوتر یهو یاد 8_7 سال پیش افتادم که تازه راهم به نت و نتگردی باز شده بودو وارد یه دنیای تازه شده بودم...
شب که میشد یه رووم پیدا میکردمو شیرجه میرفتم توش،بعدشم هزار نفر باهم پی ام میدادن که نهصدو نودو نه نفرشون بچه ی تهران بودن که یا داشتن مهندسی برق میخوندن یا معماری!!!اون یکی هم اصلیتش تهرانی بود اما جبر روزگار باعث شده بود که "غور غورآباد علیا" زندگی کنه!
خلاصه که فیلمی داشتیم...

اینا رو گفتم که برسم به این تیکه:
طرف:عزیزم الان چی پوشیدی؟
منه خنگ:لباس!
طرف:منظورم اینه که چه لباسی پوشیدی؟
منه بچه شهرستانی ساده:بلوز شلوارر، روشم کاپشن!
طرف:راااااس میگی؟
منه کودن:آره به خدا،آخه اتاقم سرده !چطور مگه؟
طرف:هیچی عزیزم!خیلی خوشحال شدم از آشناییتون،من باید برم!بوس! بای!
منه ***:!!!
حالا که یاد این مکالمات میوفتم با خودم میگم کاش الان دوباره میرفتم تو یکی ازین روما و یکی همچین سوالی ازم میپرسیدو من بهش جواب میدادم:
آخه مردک! من عبا پوشیده باشم یا بیکینی چه فرقی به حال تویی که فرسنگها بامن فاصله داری میکنه مثلن؟؟؟
البته مطمئنن الان دیالوگا عوض شده ولی عمرن دیگه با آدمایی که هیچ آشنایی باهاشون ندارم بچتم و پاسخگویه همچین سوالات احمقانه ای باشم...(نه بیا با این سنت تو رومم برو توروخدا:)))

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط سمیه| |
 

خيلي جالبه ها:
يکي مثه اين "انقلاب" هرچي سنش ميره بالا بر اُبهتش افزوده میشه و از بزرگ شدنش خُرسند!

اونوقت:
يکي مثه منه  "يالغوز" هرچي سنش ميره بالا از اُبهتش کاسته میشه و از بزرگ شدنش دِلسرد!

پ.ن:دعوام نکنین و به خاطر "یالغوز" بودنم دلداریم بدینا،یه چیزی گفتم بخندیم:)

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 3:20 قبل از ظهر توسط سمیه| |

آقاي رييس وقتي که به پيرمرده يه مطلبي رو براي بار چهارم توضيح داد ،اما اون همچنان سوال نامربوط پرسيد،گفت:آقا شما يا متوجه نميشين يا نميخواين که متوجه بشين!

 من همونطور که سرم توي دفتر ثبت بود تو دلم خنديدمو گفتم:منظورش اينه که يا خري يا خودتو زدي به خريت!


 پ.ن:اگه اين اتفاق توي شعبه ي قبلي افتاده بود،اين حرفه با خنده ي بعدش تو گلوم خفه نميشد...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 2:35 قبل از ظهر توسط سمیه| |
ديشب واسه من خيلي شب بدي بود،همش کابوس ميديدم...
حدود ساعت 2:45 هم به يه صداي وحشتناک از خواب پريدم!!

يه ساعت چوبي بزرگ پاندول دار که بالاي تختم به ديوار آويزوونه ازون بالا افتاده بود پايين!!!

جالب اينجاست که به فاصله ي نيم متري تختم افتاده بود روي زمين!حالا چرا نخورده بود توي سرم خدا داند!!!
قلبم داشت ميومد توي دهنم،صدای بنگ بنگ پاندولش هنوز توی سَرَمه...مثه آدمیکه میشینه بالایه سر یه جنازه نشستم بالایه سرش یکم زار زدم تا آروم شدمو خوابیدم.

جالب تر اینه که این ساعت کادویه به دنیا اومدنم بوده و یکی از دوستامون واسمون آورده اون روز!

پ.ن:سرکار جدیدم دارم میرم،یکم که جا افتادم میام میگم چه خبره.

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط سمیه| |

بالاخره بعد از دوماه  سردرگمی و پادر هوایی امروز نتیجه های اون گزینش لعنتی رو واسمون فرستادن.

ما توی شعبه مون ده نفرکارمند  دبیرخونه بودیم که به دوتا گروه پنج نفری تقسیم شده بودیم که یه روز درمیون میرفتیم سرکار.

 منو 4نفر دیگه روزایه زوج میرفتیم وخیلی با هم جفت و جور بودیم ،بخاطر حجم زیاد پرونده ها بعضی وقتا واقعن کم میاوردیم و کلافه میشدیم  با اینحال چون جو همکاریه خیلی صمیمانه ای بینمون حاکم بود(باستثنایه دلخوریهایه اندکی که خواه ناخواه پیش میومد ولی یک روز نشده فراموش میشد) همه هوای هم رو داشتیم و نمیذاشتیم خستگی به تن دیگری بمونه .

امروز لیست پذیرفته شده ها رو که آوردن، شعبه روی سر یک یکمون خراب شد...

از بین این ده نفر فقط کسی که مسئول کامپیوتر بود و 3ماه بیشتر نیست که اومده بود تو شعبه ی ما (قبل از این من و دونفر دیگه تقسیم ارث رو انجام میدادیم و دستی گواهی ها رو مینوشتیم،اما 3 ماهه که این خانومو با کامپیوتر فرستادنو یه برنامه ی کامپیوتری جای مخ مارو گرفت!)تو لیست بود باضافه ی سه تا خانوم دیگه که هیچکدومشونو ما نمیشناختیم!و از شعب دیگه فرستاده بودنشون اینجا.

 اسم منم بود،منتها تویه یه شعبه ی دیگه! و بقیه اصلن نبودن...اسممو که دیدم خوشحال شدم ولی وقتی دیدم هیچکدوم از بچه ها نیستن خنده رو لبم ماسید،حس میکردم دارم بهشون خیانت میکنم یا حقشونو میخورم...

مایی که هممون باذوق دیدن همدیگه سرکار میرفتیم(باتوجه به حقوق خیلی کمی که بهمون 3ماه یه بار میدادن) و لحظه شماری میکردیم که همو ببینیمو از سیر تا پیاز روز گذشته مونو واسشون تعریف کنیم...

مایی که وقتی یه ارباب رجوعی خیلی حرصمونو در میاورد یا یه سوتی ناجور میداد اینقدر خودمونو کنترل میکردیم تا طرف از اتاق بره بیرونو از خنده منفجر میشدیم...

مایی که وقتی میدیدم اون یکی مشکلی داره و نمیتونه بیاد سرکار با روی باز ازش میخواستیم که نیاد و اصلنم خودشو ناراحت نکنه  و در نبودش بدون اینکه بزاریم آب از آب تکون بخوره با یکمی کار بیشتر جاشو پر میکردیم...

مایی که هر ارباب رجوعی که میومد میگفت:آخییییش چقد شما خوش اخلاقین و مردمو راه میندازین،دیروزیا زورکی یه کلمه جواب از دهنشون درمیومد...

مایی که.......

با اینکه وقت خداحافظی با بچه ها خیلی خودمو کنترل کردم ولی به نفر آخر که رسید بغضم که داشت خفه ام میکرد ترکید،اونام با اینکه  خودشون دستکمی از من نداشتن انداخته بودن تو مسخره بازی، یکیشون میگفت:من که عمرن دلم واسه تو کم بشه تو رو نمیدونه، اون یکی میگفت:خر نشی نریااااا.

دیوونه ها میگفتن:بچه ها بیاین یه وانت اجاره کنیم بریم سیب زمینی بفروشیم، نــــــه میریم لبو میفروشیم هوا سرده حسابی میگیره.

 افتادم توی یه شعبه ای که مسیرش خیلی بهم دوره،و همکارام فقط 3تا آقا هستن که هیچ شناختی نسبت بهشون ندارم،شاید نرم، با اینکه بچه ها میگن حتمن برو.بابامم میگه تو نمیتونی اونجا دووم بیاری جوشو شاید نپسندی...

خلاصه که الان فقط کارم شده گریه کردنو حسرت لحظه لحظه ی اون باهم بودنا رو خوردن...

پ.ن1: احمقا منی که 3ساله تو این قسمت کار میکنمو فوت و فن کارو بلدم رو انداختن یه جایی که هیچی ازش حالیم نیست اونوقت کسایی که اصلن نمیدونم کلمه ی "انحصار وراثت" یعنی چی رو انداختن تو این شعبه!

پ.ن2:خیلی حرف دارم ولی حسش نیست...

پ.ن۳:احتمالن مهمترین دلیلی که منو نگه داشتن رشته ای یه که دارم میخونم...بقیه ی بچه ها هم یا دانشجو هستن یا لیسانسه ولی متاسفانه رشته شون مرتبط نیست.

پ.ن۳:امتحان آخرمو گند میزنم با این شرایط روحی...

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط سمیه| |