تبليغاتX
!زندگی...همین
!زندگی...همین

خودم کردم که لعنت بر خودم باد...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط سمیه| |
این قالب چطوره؟

به اینجا میاد؟نسبت به قالب قبلیه زودتر بالا نمیاد؟

همون قبلی بهتر نبود؟پیشنهاد بهتری دارین؟

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 3:36 قبل از ظهر توسط سمیه| |
دیروز عصر بین خواب و بیداری از طرف همکارم اس ام اس اومد که:فردا برای گزینش دعوت شدیم،آماده باش!
خوندمشو به ادامه ی خوابم پرداختم...
بیدار که شدم کتاب رساله رو برداشتمو یکمی ورق زدم اما حال خوندن نبود،یه سری کلیاتو بلد بودم گفتم بیخیال هرچی شد شد.

صبح تا رسیدم به محل کارم دیدم واویلااااا چه خبره!هرکی یه جزوه دستش گرفته و داره هول هولکی میخونه،از هر دری سخنی میشنیدمو مثلن بخاطر میسپردم:وظایف رهبر،نماز آیات،انتخاب رییس جمهور،موارد ابطال وضو،مجلس خبرگان،غسل ارتماسی،عزل و نصب وزرا و...و...و...
یه کلمه ی آموزشی گفته میشد،سه تا جمله ی چرت و پرت،کلی هرر هررو کرر کررر
حدود ساعت 9راه افتادیم رفتیم قسمت گزینش،اسممونو نوشتیم توی لیست،من شدم نفر 84 م!
جالب بود،یه سری از بچه ها رو دیدم که بیرون از اداره مانتوشون به زور به یه وجب بالای زانوشون میرسید اونوقت الان چادر سرشون کرده بودن!!!!!!
2 تا خان رو باید رد میکردیم،درخان اول مشخصات خودتو معرفتو میپرسیدن،اگه مقبول بود به خان دوم میفرستادن!
یکی از همکارام که باید میرفت دانشگاه و امتحان داشت خارج از نوبت(البته با اجازه ی بقیه)وارد خان اول شد و بطرز غافلگیرکننده ای به خان دوم راه نیافت،هممون شوکه شدیم!!!اصلن هیچ دلیلی واسه اینکارشون وجود نداشت...بیچاره دست از پادرازتر رفتو ما رو در بهت و استرس فرو برد!

نشستیم توی نوبت، همچنان بازار سوالات  احکام و سیاسی براه بود،هر کی میرفت داخلو میومد بیرون یه تقلبی به ما میداد،یکیشون اومد گفت:بهم گفتن وضو بگیر ببینیم!خانوم کنار دستی من گفت:اگه به من گفت میگم من وضو دارم!گفتم :خب اونم میگه یه کاری کن باطل بشه بعد دوباره بگیر:)
خلاصه که پایه ی خنده جور بود،اینقد کند پیش میرفت که لنگ ظهر شده بودو هنوز به نفر پنجاهم نرسیده بود،گفتند چون روز آخره باید هر ساعتی که هست بمونین،دیدیم شیکمامون بدجور به غارررو غووور افتاده،رفتیم با یه کیک و شیر ته بندی کردیمو همچنان به صف پیوستیم.

نشون به همون نشونه تا ساعت 4 بعدازظهر از پشت این دراتاق به پشت اون دراتاق با اعصاب درب داغون میکشوندنمون.
من که از بس سوالایه تکراری رو شنیده بودم داشتم بالا میاوردم.

بالاخره نوبتم شد و به اتاق شیشه ای وارد شدم:

یه خانوم حدودن 30 ساله با یه لبخند گیرا نشسته بود پشت میز،نیشمو باز کزدمو گفتم:خسته نباشین،من که دیگه خون به مغزم نمیرسه،خدا به داد شما برسه. گفت:ممنون عزیزم،ما که حداقل ناهار خوردیم نکنه شما تا الان گرسنه موندین؟
گفتم:ای تقریبن.
گفت:خب اماده این؟
گفتم:بله
_:خیلی راحت باشین،دلم میخواد خاطره ی خوبی از مصاحبه و این اتاق شیشه ای تو ذهنتون بمونه،باشه؟
+:باشه،راحتم.
_:تاریخ تولد کامل؟
+:60/6/26
_:خصوصیت خوب شهریوریارو دارین حتمن نه؟
+:نه،چون شناسنامه مو سه ماه زود گرفتن،آذریا که بهترن:)
_:مجردین یا متاهل؟
+:مجرد
_:چرا؟؟؟
+:خب من چیکار کنم،پیدا نشده هنوز :)
_:اشکالی نداره،این آقایون آنچنان گلی به سر خانوما نزدن تاحالا:)
_:اطلاعات خانوادگی،شغل پدر و مادر و برادرا و تحصیلاتشون...
+:.....
چند تا سوال در مورد قانون اساسی و دولت
چند تا سوال احکام(ارکان نماز ،مبطلات روزه)
تشهدو بخون،سلام رو بخون.
_:میشه واسم تیمم کنی؟
+:تیمم کردم و گفتم:راستش اون بیرون در مورد تیمم کردن جنگ و جدل زیاد بود،که کف دست باید تا کجای صورت پایین بیاد ولی من از کوچیکی یادمه
که این شکلی بوده.
_:(با خنده)عجب!درست بود تقریبن،اما دقیقش اینجوریه ببین...
_:چیزی از قرآنو حفظ نیستی؟
+:نه من حفظیاتم افتضاحه!ولی عربیم بدک نیست،ادبیاتم خیلی دوست دارم.
_:پس قرانو بردار باز کن چندتا ایه واسم بخون.
بازش کردم سوره ی یوسف اومد،چند تا آیه خوندم.
_:مراسم مذهبی شرکت میکنی؟
+:شبای احیا و دهه ی محرم آره.
_:عضو بسیج نیستی؟
+:راستش تو دانشگاه دیدم بسیج یه سری کارایه فرهنگی خوبی داره میکنه،فرمشو گرفتم ولی هنوز پرش نکردم.
_:نماز جمعه میری؟
+:نه
_:نگو نه، بگو گاهی.
_:کارایه هنری چیزی بلدی؟
+:آرررررررره،من هرچی بیکار بودم رفتم کلاس هنری منری،.........همشو ننویسین،دیگه کلاس پولکی سازی که نوشتن نداره:)
...
_:خب خانوم****،تا الان صداقتتونو ثابت کردین،دلم میخواد ازین به بعدم همینجوری باشی،پس نظرتو در مورد حجاب صادقانه بهم بگو
+:راستشو میگم فقط لطف کنین یادداشت نکنین فعلن.
خودکارشو گذاشت روی میزو گفت:چشم
گفتم:راستش من حجابو در حدی قبول دارم که جلب توجه نکنم،همین.مثلن بنظرم اگه تو کوچه و خیابونو محل کارم یکمی از موهای جلوی سرم بیرون
باشه اتفاق خاصی نمیوفته.
گفت:اونوقت فکر نمیکنی اونجوری خشکل بشیو به قول خودت جلب توجه کنی؟
گفتم:نه بابا،مگه میخوام میزامپیلی شون کنم که جلب توجه کنه؟دیگه مردامون اینقدراهم بی جنبه نیستن.
خندید و گفت میشه پاشی بایستی ببینمت؟
پاشدم،گفت:بعنوان تذکر نمینویسم ولی یکمی پالتوت گشادتر باشه بهتره،نه؟
گفتم:آره یکم چاق شدم،قبلن خوب بود:)
گفت:خب گفتی ادبیاتو دوست داری  میشه یه شعر واسم بخونی؟
گفتم:گفتم که حفظیاتم خرابه،شعر بخونین معنی میکنم.
گفت:یه جمله ی قشنگم یادت نیست؟
گفتم این بیت حافظ همیشه تو ذهنمه:

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است       با دوستان مروت با دشمنان مدارا.
آخرشو باهام تکرار کردو گفت:خیلی خوشحال شدم ،برین به سلامت.
تشکر کردمو اومدم بیرون.

امیدوارم تا آخر عمرم این خاطره ی خوب از گزینش با هیچ خاطره ی دیگه خدشه دار نشه.

پ.ن:این تفاسیر دلیل بر این نمیشه که موندنم قطعیه،تصمیم نهایی با بالاییهاست.

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط سمیه| |