+سلام عزیزم٬ نه دارم از دانشگاه برمیگردم! پ.ن:ای بابا چرا من هرچی مینوسم باید بیام ترجمه اش کنم؟!منظورم اون دخترایین که وقتی دارن از دانشگاه برمیگردن اینقدر آرایش دارن که انگار میخوان برن عروسی!افتاد؟ پ.ن:نميدونم اسم اينجور نوشته ها چيه! فقط ميدونم که خيلي وقتا يه همچين چيزايي از مغزم عبور ميکنه،که بعضياشون اولش به نظر خودمم بي سر و ته جلوه ميکنه اما بعدش... *.ن:عجب استقبالی!!! من اگه در حال حاضر يه "شنل نامرئي" داشتم مینداختمش رو سرم میرفتم از تو حساب آقای رییس محل کار مربوطه حقوق این 8 ماهم رو که هنوز بهم ندادن بر میداشتم یه چیزیم اضافه تر دودر میکردم که عبرت بشه واسش دیگه منو اینقد نپیچونه و امروز و فردا کنه و وعده سر خرمن بده. هر چی فکر میکنم فعلن جای دیگه ای نیست ،البته خیلی جاها رو آرزوی رفتن و دیدنشونو دارم ولی ترجیح میدم دیده بشم. منم سارا،احمد،مونا،صدف،باران،مهدی،امین،زیگول وآرش رو دعوت میکنم که این بازی رو ادامه بدن. دختر کوچولو:خانوم اجازه! خانوم معلم:(با لبخند)بله؟بگو دختر کوچولو:خانوم اجازه، عمومون گفته به خانومتون بگو شما قصد ازدواج ندارين؟ خانوم معلم:(با نيشي تا بنا گوش باز)عزيزم عموت کيه؟ دختر کوچولو:خانوم اجازه، عمومون شوهر خاله مون ميشه! خانوم معلم:(با ابروهاي گره شده)برو بشين سر جات ،ديگه هم نشنوم ازين حرفا بزنيا!به عمو جونتم بگو!
=چرا؟
_چون اون يه شاهکار ادبيه...
=چي؟
_اوني که داري ميخوني...
=کدوم؟
_همون که تو دستته...
=اين؟
_آره،آخه کمتر کسيو ديدم که طرف همچين چيزي بره...
=برو بابا،کي حالشو داره کتاب بخونه!دارم کتابخونه مو گردگيري ميکنم.
به هر حال که گفتم اين بار اينجا بنويسمش ببينم شما چي فکر ميکنين در موردش.اگه چرنده بی تعرف بگین.
بازم البته تو ذهن خیلی آدما هم دلم میخواد سرک بکشم ولی بنظرم با "شنل نامرئی" این عمل ممکن نیست باید یه بازی جدید با یه عنوان دیگه راه بیوفته تا بشه در اون مورد حرف زد.
بقیه هم که وبلاگ ندارن توی کامنتا بازم ادامه اش بدن.
-سلللللام چطوری؟داری میری جشن عروسی؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت
11:4 بعد از ظهر توسط سمیه| |
_وايييي بهت تبريک ميگم...
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت
9:44 بعد از ظهر توسط سمیه| |
مرسی از نداا و بهاره که منو ازین بی موضوعی نجات دادن وقاطی این بازی کردن.
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت
12:31 بعد از ظهر توسط سمیه| |
هی میام اینجا آپ کنم هی نمیدونم چی بگم و از کجا بگم هی میرم بعد دوباره هی میام بعد دوباره هی دست از پا درازتر برمیگردم...
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت
11:58 بعد از ظهر توسط سمیه| |
کلاس،خانوم معلم،دختر کوچولو
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت
11:44 قبل از ظهر توسط سمیه| |
