تبليغاتX
!زندگی...همین
!زندگی...همین

و خداوند در این ماه فرآن را نزول داد...

.

.

.

جدی؟؟؟خدا!!!!!

نه بابا این حرفا چیه؟خدا و نزول خوری؟؟؟پاشو برو دهنتو آب بکش این وصله ها به خدا نمیچسبه!

.

.

راستی هر صد تومنی چند؟

پ.ن:یکم اصلاحش کردم چون به نظر بعضیا نامفهوم بود!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط سمیه| |
اون:راستی دانشگاه کجا قبول شدی؟
من:مبارکه
اون:آخ ببخشید،مبارکه.
.
.
.
.
اون:آخرش نگفتی کجا قبول شدیا!
من:مبارکه دیگه
اون:بابا من که تبریک گفتم!
من:عزیز من شهرستان مبارکه
اون:آهااااان مبارکه....مبــــــــارکه.
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط سمیه| |
قبول شدم،حقوق پیام نور.
هم انتظارشو داشتم هم نداشتم،فکر میکردم وقتی همچین خبری بهم برسه بیشتر ازین خوشحال بشم،اما الان یه حس ترس باهامه،شاید به نظر مسخره بیاد ولی بعد از ۹ سال دوری از درس و مخش و کلاس،فکرش مضطربم میکنه...
درسته که پیام نور زیاد کلاس نداره(هم کلاس ازون لحاظ هم کلاس ازین لحاظ) ولی چون با هدف انتخابش کردم و میخوام کارم رو هم از دست ندم و رشته شم دوست دارم باهاش کنار میام و سعی میکنم که مثل آدم پیگیرش باشم.

پ.ن1:بابام تا شنید بهم گفت:بیا،از همون اولشم گفتم برو دنبال حقوق،تو کار خودتو کردیو رفتی ریاضی خوندی...بهش گفتم:حالا نه اینکه من اونروز که قبول شده بودم شما خیلی به خاطر رشته اش نذاشتی برم!!!فقط گفتی دوره،حرفشو نزن...میترسیدی بدزدنم!!!میخواست خودشو توجیه کنه نشد:)

پ.ن2:جالب اینجاست که الانم دوباره همون جایی که ۹ سال پیش قبول شده بودم ،قبول شدم!اونروزا دور بود اما حالا نزدیک شده!!!

پ.ن3:یه دوستی داشتیم که خیلی باهامون جور بود،زد و حقوق قبول شد،حالا شده خانوم وکیل واسه خودش،تحویل نمیگیره دیگه... حالا از ظهر تاحالا بقیه ی بچه ها اس ام اس میدن که:ایول...دمت گولی...روی این***** رو کم کردی،پوزشو بزن:)))
بنده خداها منو تا کجا بردن...به این میگن استفاده ی ابزاری...

پ.ن فوق العاده:یه دوستی! به اسم "پیدا" واسم یه پیغام خصوصی داده که بدون هیچ حرفی نظرتون رو بهش جلب میکنم:

دوست عزیز بهت تبریک عرض می کنم.
راستش را بخواهی من پیش خودم فکر می کردم ،اینهایی که درپیام نور یا به قول عوام کنترل از راه دور قبول می شوند ،چه کسایی هستند ؟ ولی امروز به صورت خیلی تصادفی به وبلاگ شما سر زدم وجواب سئوالم راگرفتم .کسی که بعد از گرفتن دیپلم هنوز به مشق می گوید مخش. حقشه در پیام نور مدرک حقوق هم بگیرد.چون دراین مملکت مدرک وزیر کشورش هم جعلی است چه رسد به ........

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط سمیه| |

وقتی عزیزیکی از آشناهامون فوت میکنه،یه سری مون به خاطر خود متوفی ناراحت میشیم و برای آرزوهایی که داشته و بهشون نرسیده و بقول معروف "ناکام" مونده و یه سری یخاطر اعضای درجه یک خونوادش که عزیزشونو از دست دادن و مجبورن تا آخر عمر خلائ وجودشو تحمل کنن ...

معمولن هم بعد رفتن هر آدمی تلنگری بهمون میخوره و بهمون یادآوری میشه که دیر یا زود رفتنی هستیم و باعث میشه حتی واسه چند ساعتی خودمونو جمع و جور کنیم و به خود بیایم و یه تجدید نظری تو رفتارمون بکنیم ویادمون بیوفته که چقدر کار تو ذهنمون داریم که هنوز انجامشون ندادیم درحالیکه شاید فرصت آنچنانی نداشته باشیم...

حالا اگه خودمون همون کسی باشیم که یکی از نزدیکترینامون رو از دست دادیم اولش تنها حسی که داریم شوکه!!!گریه میکنیم در حالی هنوز باور نکردیم که دیگه پیشمون نیست ،یه چیزی بهمون امید میده که داری خواب میبینی،نگران نباش برمیگرده...ولی وقتی بقیه رو میبینیم و هی دوروبرمون تکرار میشه که اون دیگه رفته و برنمیگرده کم کم باور میکنیم، اونوقته که اول ازهمه دلمون واسه خودمون میسوزه که تا آخر عمرمون باید فقدانشو تحمل کنیم و زندگی رو بگذرونیم و بعدشم تاسف میخوریم که چرا نموند تا به اون آرزوها و هدفهایی که داشت برسه ...

تنها چیزی که بعد از مرگش مخصوصن پس ازیه بیماری سخت ودر بستر بیماری بودنش و جلوی چشممون زجر کشیدنش میتونه آروممون کنه اینه که الان به جایی رفته که روح و جسمش به "آرامش" رسیده و هر چی مدت زمان بیماریش بیشتر بوده باشه این حس بیشتر تسکینمون میده...

خلاصه هر چقدر که میگذره کم کم عادت میکنی،نه اینکه فراموش کنی نه اصلن،ولی میپذیریش،بعنوان یه قسمتی از زندگی قبولش میکنی و باهاش کنار میای و همون صبری که تو روزایه اول همه واست از خدا خواستن(چه زبانی و چه قلبی) و واقعن تا تجربه اش نکنی معنیشو نمیفهمی به کمکت میاد و بهت کمک میکنه که زندگیتو ادامه بدی و دیگه لحظه به لحظه به یادش نباشی ،البته هربارکه به یادش میوفتی بیشتر بهم میریزی و به زمین و زمون و بخت و اقبالت بد و بیراه میگی ولی با این تفاوت که دیگه یاد گرفتی چطوری خودتو آروم کنی وساکت بشی...و چیز دیگه ای که مجبورت میکنه قوی باشی، تحکیم روحیه ی اونایی که تو خونوادت مثل تو ضربه خوردن و نیاز دارن که تو محکم باشی تا یه جورایی به خودت و حست تکیه کنن...

منم چند سالیه که دیگه کمتر به خدا غر میزنم،یعنی تا میام بهش غرغر کنم یه نشونه ای بهم نمایون میکنه که دهنم بسته میشه و راضی میشم یه تقدیرش و به خودم دلداری میدم که قسمت اینجوری بوده، باید تحمل کنی و چیزی که بعد از 12 سال بهش رسیدم اینه که درسته جسم مامانم پیشم نیست ولی روحش همیشه هوامو داره و خدا خودش یه جور دیگه داره جبرانشو میکنه...

اینا رو نگفتم که دل کسی برای من و امثال من بسوزه چون هرچی دلت واسه کسی درین موارد بسوزه بیشتر ازش دور میشی...

فقط خواستم با این مقدمات بازم اون جمله ی قدیمی و ظاهرن تکراری رو یاداوری کنم که :"قدر آن شیشه بدانید که هست،نه در آن موقع که افتاد و شکست" با اینکه خودمم خیلی وقتا اینو یادم میره...

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط سمیه| |