تبليغاتX
!زندگی...همین
!زندگی...همین

ابرو يکي از اعضايي!!! هست که توي ادبيات ما زياد ازش ياد شده ،مثلن يه جايي گفته شده:"ابرو کموني خشگله ، نامهربوني خشگله" که در اينجا "کمون " بودن  ابرو  دلبرانگي و در عين حال نا مهربون بودن معشوغه را اثبات کرده ،يا يه جايه ديگه شاعر! گفته که: "کجکي ابروت نيش کژدم است، چکنم افسوس مال مردم است" که من هميشه درين مسئله موندم که اگه ابرويه ايشون نيش کژدم است پس ديگه نداشتنش چه حسرت خوردني داره!همون بهتر که مال مردم باشه و يه جاي ديگه ميفرمايد که:"ابرو ميندازي بالا بالا ،ميدونم سرت شلوغه والا" که درين جا از ابرو بعنوان ابزاري براي نشان دادن نداشتن وقت استفاده شده  و يه جورايي فرهنگ ايما و اشاره رو ترويج ميکنه.

 البته ابروهاي قديميا کجا و جديديا کجا!! اون روزا ابهت در بلند و پيوسته(قجري) بودنش بوده و حالا در کوتاه و نازک بودنش، به هر حال که ابرو هر چي نخ تر و هشتي تر باشه معمولن چهره رو جذاب تر ميکنه و خوشبختانه با اومدن تکنولوزي! "تتو" افراد کم ابرو و صاف ابرو هم ميتونه با تحمل يکمي بدبختي و درد و با استفاده از تکنيک "بکشم و خشکلم کن" اين جذابيت رو به خودشون هديه بدن.
البته من هنوز نمیدونم انگیزه ی بعضیا ازینکه اینقدر ابروهاشونو میبرن تو هوا و متمایلش میکنن به فرق سرشون چیه! ولی ور رفتن به ابرو و مدل دادنش سرگرمی خوبیه، باید زندگی بگذره دیگه،اینم یه مدل گذروندنه مخصوصن واسه آقایونی که جدیدن این سرگرمی رو کشف کردن و با سرعت فرا نور گوی سبقت رو درین زمینه هم!!! از خانوما ربودن...

بیخیال،،،به قول بعضیا به ما چه!بهتره بریم تو خودمون:
من ازوناييم که ابروهام رابطه يه مستقيمي با "نيشم" داره چطوري؟ اينطوري:
اگه ابروهام تو هم باشه و يا بعبارتي اخمو باشم نيشم هم بسته ست اما اگه ابروهام عادي باشه معمولن نيشم باز ميشه، ازونجايي که تو زمونه ي ما اگه نيش يه دختر مداوم باز باشه يا مردم ميگن:اين دختره خُله و با ميگن:
اين دختره انگار تنش ميخاره و يه چيزيش ميشه، در نتيجه در اکثر مواقع بنده مجبورم اخمالو باشم ،البته اين مسئله برام عادت شده و بدون اينکه که تلاشي بکنم در مواقع عادي اين مدليم، تا اينکه چند روز پيش يکي از دوستام دعوام کرد و گفت:خااااک تو سرت!اينقدر اين ابروهاتو تو همديگه گره نزن ،چهار روز ديگه که بايد کلي پول بدي "خط اخمتو" عمل کني حالت جا مياد،راست میگه ولی عادت کردم،ترک عادتم که موجب درد و مرض است...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط سمیه| |
والا راستیاتش هیچ حرف و سوژه ای واسه نطق کردن ندارم و تنها دلیلم واسه آپ کردن اینه که بعضی از دوستان! به موضوع کنکور آلرژی دارن و با فحش و فصیحت ازم خواهش کردن که آپ بفرمایم و پست جدید هوا کنم تا هر چی کنکور و کنکوریه به دست فراموشی سپرده بشه>

در نتیجه نظر دونی هم آزاده هر چی دلتون خواست بگین! بی ربطم باشه اشکالی نداره(حالا نه اینکه همیشه نظراتون با ربط بوده ازون لحاظ)

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط سمیه| |
اینم از کنکور دادن من...

زمان ما اون تغذيه ي کذايي رو ميذاشتن وسط امتحان ميدادن بهمون اما حالا دم در ورودي کيکمونو دادن دستمون و خيال من و امثال من رو که منتظر بوديم ببينيم چي ميخوان مرحمت کنن رو راحت کردن.

اون روزا وقتي تشنه ات ميشد بايد هي مثه غاز گردن ميکشيدي تا يکي پيدا بشه يه قطره آب بهت بده ولي حالا يکي دو تا ساقي هي دورو برت قدم ميزدن که تا لب تر کني سيرابت کنن!

با همه ي اين تفاوتها همچنان ما داوطلبان گرامي بوديم و مراقبامون ضابطان محترم و همچنان اجراي بند و مند هايه مختلف برقرار و بردوام بود.

راستی با توجه به جوابایی که من به سوالات منطق دادم کاتبان عزیز میتونن کتاب منطق جدید و متفاوتی رو بنگارند.

در ضمن دوستان عزيز يادتون باشه وقتي سر جلسه ي امتحان نشستين و سايه تون مثل غول افتاده رو ديوار کناريتون، زحمت بکشين اينقد اون انگشتاي درازتونو تو اون زلفايه آشفته تون نکنيد و بچرخونيد چون اعصاب اون پشت سريتون خورد ميشه دلش ميخواد بپره رو سرتون لهتون کنه.

آهان اینم بگم اگه چپ دست هستید لازم نیست  وقتی دارین واسه ثبت نام فرم پر میکنین علامت بزنین اون قسمتو چون وقتی میرین سر جلسه و میبینین هیچ اقدامی درین راستا واستون صورت نگرفته آتیش نمیگیرین/

در پایان به این نتیجه رسیدم که من برای رشته ی علوم انسانی ساخته نشدم و یکی از بهترین تصمیم گیریام انتخاب رشته ریاضی_فیزیک برای دبیرستانم بود،درسته بعدش به جایی نرسیدم ولی حداقل اون سه سال رو با لذت سر کلاس نشستم و خوندن هیچکدوم از درسا(حتی جبر و احتمال کوفتی) برام شکنجه آور نبوده.

پ.ن۱:لطفن نپرسین چیکار کردی چون نمیدونم!

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط سمیه| |
پارسال بعد از 10 سال دوری از کنکور موقع توزیع دفترچه ها به سرم زد که  دوباره برم تو گروه بی سر و ته پشت کنکوریا...

در نتیجه با دوستم تصمیم گرفتیم که ادبیات شرکت کنیم که ارواح شیکممون حقوق قبول بشیم و روی این جقله وکلایی رو که هر روز مشاهده شون میفرماییم و از حماقت و دست و پاچلفتی بودن بعضیاشون اعصاب واسمون نمیمونه رو کم کنیم...بعدش گفتیم خب حالا که داریم خودمونو به زحمت میندازیم یه باره گروه "زبان" هم امتحان بدیم!!!


خلاصه که به سبک این بچه  سوسول کنکوری جدیدا اینترنتی ثبت نام کردیم و کلی به حال خودمون که اونروزا(دورو برایه عهد تیر و کمون) با چه بدبختی و نکبتی تو صفهای طویل خرید و پست دفترچه تلف میکردیم تاسف خوردیم، و تو دلمون به اینا گفتیم کوفتتون بشه اینهمه امکانات رفاهی!

حالا که فکر میکنم میبینم اگه اون وقتای گرانبها و زر گون! اونجوری به هدر نمیرفت قطعن من الان یه پرفسوری مرفسوری چیزی شده بودم( لعنتی این اعتماد بنفسه بد چیزیه).


یادمه اون زمانی که من کنکوری بودم ازین خبرا نبود که الان هست هیچکس اینهمه درگیر کنکور نبود نهایتش هفته ای یکی دو روز کلاس تست میرفتیم که بنده بیشتر یا خواب بودم سر این کلاسا یا داشتم آتیش میسوزوندم، شب قبل از امتحانم جاتون خالی عروسی تشریف داشتیم و تا 3_4 صبح بیدار بودم و صبحم مثل یه دختر خوب خجسته رفتم نشستم سر جلسه ،چیز زیادی ازش یادم نیست فقط یادمه خیلی گرمم بود و اصلنم وقت کم نیاوردم و خیلی قشنگ کیک اهدایی از سازمان سنجش رو ترتیبشو دادم.خدایی اون سال نتایجو که زدن حداقل یه رشته ی خوب توی پیام نور رو میتونستم بیارم با رتبه ام، ولی با توجه به همون اعتماد بنفسی که موقع پر کردن دفترچه داشتم فقط  روزانه رو انتخاب کرده بودم!دستم به جایی بند نشد... اصلن منظورم ازین ننه من غریبم بازیا این نیست بخوام خودمو توجیه کنم و مظلوم نمایی کنم که حقم خورده شده، نه... خیلی مسایل اون زمان دست به دست همدیگه داد که من دانشگاهی نشم و همچنان وقتی ازم میپرسن:شما چی خوندین؟نیشم رو تا بنا گوشم باز کنم و بگم:هیچی، دیپلم ریاضی دارم...


بـــــــــگذریــــــــــم...

باری ثبت نام انجام شد و اولین مرحله به خوبی و سهولت پشت سر گذاشته شد که البته در ادامه شاهد متوقف شدن این پروژه در همین مرحله بودیم...
آخه من کلن حوصله ی برنامه ریزی واسه رسیدن به اهداف بلند مدت رو ندارم واسه همین قبل از عید که اصلن قصد درس خوندن نداشتم بعد از عیدم حال درس خوندن نداشتم، در نتیجه اینی که شد که الان میبینین ...

امروز با صورت شطرنجی و کلی خجالت(ایندفه ارواح شیکم سخنگوی سازمان سنجش که من متحیرم چطور این بشر از 10 سال پیش تاحالا چطور همون شکلی مونده و بازم چطور ازین که هر سال این نکات آماده شدن واسه کنکور رو همچنان کلمه به کلمه پشت تلوزیون بلغور میکنه حالش بهم نمیخوره) رفتیم واسه گرفتن کارتامون، به دوستم گفتم: احتمالن من آخرین نفرم با توجه به سنم و خودمو آماده کرده بودم واسه آب شدن... که دیدم نه بابا زهی خیال باطل! خودتون ملاحظه بفرمایین:

جالبه که کارت جناب 1313 رو دیدم،که از بد روزگار یه خانوم با اراده و فعال و طالب علم و خلاصه ی کلام علاف تر از من بود...
اینطوریا شد که من با گردنی به برافرشتگیه غاز کارتمو گرفتم و  تصمیم گرفتم(هلاک این تصمیم گیریایه آنیم هستم خدایی) که با کمال افتخار جمعه و شنبه برم بشینم سر جلسه و خودم رو یه محک بزنم تا ببینم چی تو چنته دارم.


آهان اینم بگم  اون رفیق شفیق هم کنکوریم! خیلی از من پیگیر تر و مشتاقتر بود واسه درس خوندن،بارزترین نمونه اش این بود که دو هفته پیش پیامک! داده بود که :

"عزیزم میای بریم پارک درس بخونیم؟!!"

منم جواب دادم که:"نه عزیزم مشاورم گفته دو هفته آخر رو به مغزت استراحت بده".

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط سمیه| |
.

.

.

.

.

.

.

 

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط سمیه| |