تبليغاتX
!زندگی...همین
!زندگی...همین

خداییش من مُرده ی  سخنوری توی صدا و سیمام>>>


 به جملاتی گهر بار از زبان مجریان این رسانه ی دُر افشان گوش جان فرا دهید:
 این از سیما:
این ریمل یک " حجیـــــــــــــــــــم"  دهنده ی بسیار قوی میباشد!!!!

اینم از صدا:
بنده این نکته را به شما  "توجه" میدهم که....

آخه عزیز من وقتی بلد نیستی لفظ قلم حرف بزنی مثل آدمیزاد حرف بزن ،نمیمیری که...

پ.ن 1: جالب اینجاست که من اصلن اهل تلوزیون دیدن نیستم، اونوقت دقیقن همون لحظه ای که بعد از قرنی گذارم بهش میخوره ،با یه سوژه مواجه میشم.

پ.ن2: دیگه خدا نکنه این مجریا بخوان تلاش کنن که با نمک جلوه کنن، من که دلم میخواد موهای سرشونو یکی یکی بکنم.

پ.ن۳ :خیلی حرصی بود ... تو گلوم گیر کرده بود یهو پرید بیرون...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط سمیه| |
خيلي اتفاقي و برنامه  ريزي نشده جور شد که اين چند روز تعطيلي بريم سمت شمال.
صبح زود دوشنبه راه افتاديم که به شلوغي و ترافيک نخوريم، تو مسير اصفهان_تهران ،هيئت هاي عزاداري! بصورت پياده و گاهن دوان دوان بطرف بهشت زهرا روانه بودند، من مونده بودم که پياده يا سواره رفتن اينا چه توفيري با هم داره؟!!توجه که کردم ديدم که  اين برادراي گرامي گُله به گُله مي ايستن و از اين حماسه آفريني خودشون عکس هم ميگيرن، و يقينن اين عکسا بعدن يه جاهايي به دردشون ميخوره...
يه چيز عجيبي که ديدم اين بود که روي پرچمهاشون "شهادت" امام رو تسليت و تعزيت عرض کرده بودن!!! تا اونجايي که من يادمه ايشون نه جبهه رفته بودن، نه خونشون بمبارون شده بود، نه بعدن از جنگ تو گروه خنثي کردن "مين" بودن نه هواپيماشون سقوط کرده بود، حالا چطوري شده که رفتن در زمره يه "شهدا" الله اعلم...البته من جديدن دچار آلزايمر زودرس شدم ،آره حتمن اشتباه از منه وگرنه اينا که از روي شيکمشون حرفي رو نميزنن که!!!!!

اصلن اين حرفا به من جه! بريم سراغ سفرنامه:
خلاصه که شب رسيديم به نشتارود(بين عباس آباد و تنکابن) يه خونه گرفتيم ده قدمي دريا، گفتيم حالا صبح تا شب ميريم ميشينيم لب آب حالشو ميبريم اما ازون جايي که برنامه ريزي کردن به ما نيومده از صبح سه شنبه تا پنج شنبه شب يه ريز بارون اومد،دريا هم طوفاني ،فقط از پشت پنجره مي ايستادم نگاش ميکردم، يکي دو بارم جو گير شدم رفتم نشستم زير بارون ،موش آب کشيده شدم...
خلاصه که زديم به کوه و جنگل ،جنگلايه عباس آباد و کلاردشت و دو هزار.
يه روزشو چادر زديم تو جنگل اما بقيه اش زير دار و درخت اتراق ميکردم يه نم باروني بهمون ميزد ،هواا تووووپ...


فقط تنها چيزي که آدمو آزار ميداد آشغالهايي بود که توي جنگل ريخته شده بود، از بطري هايه نوشابه گرفته تا قوطي کنسرو و دمپايي و ... درسته که اين مردمن که آشغالارو ميريزن و گند ميزنن به طبيعت ولي هرچي چشم انداختم يه دونه سطل زباله هم تويه جاده ي به اين شلوغي پيدا نميشد(البته تو جنگلايه دو هزار يکي دو تا سطل بزرگ بود که همونم باعث شده بود آلودگي اونجا خيلي کمتر باشه) خدايي اصلن به شهرايه شمالي رسيدگي نميشه من که هر چي رفتم اونورا آب از آب تکون خورده بوده ولي هيچ تغير اساسي ديگه اي صورت نگرفته بوده ؛مگر اون قسمتايي که خود مردم يه دستي به سر و روش کشيده بودن و به عبارتي خصوصي بودن...
بازم به من چه! من بچسبم به همون سفر نامه ي خودم:
توي جاده که ميرفتيم من به "گاو" هايي که واسه خودشون سرخوش و خجسته ميچريدن و کسي کاري به کارشون نداشت حسوديم ميشد ، گفتم کاش جاي اينا بودم نه دغدغه ي خوردن دارن نه پوشيدن نه ...، دارن حال طبيعت رو ميبرن(البته اگه يکي ازون گاوا ميشدم احتمالن به بي ادبي اينا نبودم ،اصلن خجالتم نميکشيدن ،هر جا ميلشون ميکشيد دمشونو ميدادن بالا و ...انگار نه انگار اينهمه آدم با شخصيت! دارن بر و بر نگاشون ميکنن)
جمعه عصر بالاخره يه تني هم به آب زديم، سرد بود ولي مي ارزيد.
خلاصه که خيلي خوش گذشت مخصوصن که گروهمون جوون بود(آخه با برادرام و دوستشون و عهد و عيالشون بوديم)
غروب شنبه خونه بوديم ديگه، زياد خسته نشدم تو اين سفر،وقت خوبي بود واسه شمال رفتن ،همين که هوا شرجي نبود خيلي موثر بود.
جايه خيليا خالي بود، ايشالا سري بعد ميبرمتون!!!

پ.ن1: همچنان دارم "سمفوني مردگان " رو ميخونم ،آخه ازون کتاباييه که بايد با تمرکز خوندش، چيزي ديگه نمونده تا تموم بشه،تموم که شد مفصل ميام در موردش حرف ميزنم.

پ.ن 2: مونا خانوم دعوتم کرده بود به "شکلک بازي"(بيرين تو وبلاگش ببينين چيه) خوشم اومد ولي فعلن وقتشو ندارم، با تاخير يه روز حتمن انجامش ميدم، الانم کليه يه دوستان وبلاگ دار رو به اين بازي دعوت ميکنم(به به چه دست و دلباز!) حالا فعلن شما تو نظراتتون شکلک منو بزارين تا من بعد برسم به شما.

پ.ن ۳:بابا من این عکسه رو از توی چادر وسط جنگل گرفتمش...چرا باورتون نمیشه راستکیه؟؟؟!!!

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط سمیه| |
کسی را شاید با تو نیازی باشد....

                  از باور بیهودگی خویش درگذر....

 

پ.ن ۱:این روزا همش این جملات تو ذهنم قدم میزنه....

پ.ن ۲:دارم "سمفونی مردگان" رو میخونم کی میدونه واسه ی چی اجازه چاپ نداشته؟!!!

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط سمیه| |