تبليغاتX
!زندگی...همین
!زندگی...همین

روز اولی که پامو گذاشتم تو آموزشگاه رانندگی وهم گرفتم، فکرشو بکن رییس آموزشگاه یه آدم شیکم گنده(خدایی شعاع شیکمش نیم متر بود) و بدعنق باشه که وقتی سلامش کردم اصلن سرشم بلند نکرد نیگام کنه،به دیوار سلام کرده بودم یه ترق توروقی از خودش میکرد...
همون روز به مسئول ثبت نام اونجا که یه خانوم خوش اخلاقی بود گفتم:واااای خدا صبرتون بده چقدر رییستون کج اخلاقه،من که ازش میترسم.
گفت:نزنین این حرفو،ایشون جایزه ی خوش اخلاق ترین مرد سال رو گرفتن و خندید.
آره دیگه خلاصه که این شده بود کار هر روز من برم داخل سلام کنم، اونم انگار نه انگار...
روز ششم به مربیم(که خیلی مرد متشخصی بود)گفتم: لطف کنین به این آقای "آ.ج"(همون آقای رییس) بگین یه تابلوی سلام بزنه بالای سرش...
بیچاره مربیمون خندید گفت:جرات داری به خودش بگو ،اونوقت حساب کار دستت میاد. 
فرداش مربیم بهم گفت:خانوم ...به اقای "آ.ج" پیغامتونو رسوندماااا،،،گفتم :جدی میگین؟چی گفتین؟؟؟
گفت: اونجوری که شما گفتیم که نگفتم، ولی گفتم این هنرجوی من یکمی دلخور بود میگفت چرا اقای فلانی جواب سلام منو نمیده؟مشکلی پیش اومده؟

اون روز کلاسم که تموم شد رفتم آموزشگاه که مربیم کارتمو مهر کنه،جناب رییس طبق معمول مثل برج زهرمار اونجا نشسته بود،سلام کردم،برای اولین بار یه غرشی کرد(این مثلن جواب سلام بود!)
یکمی ترسم ریخت، گفتم: من یه دوستی دارم که گواهینامه داره ولی میخواد چند جلسه دوباره بیاد کلاس،مشکلی نداره که بیاد؟گفت:نه بگو بیاد.
گفتم: به نظر شما با کی کلاس بگیره ؟گفت: با خودت!!!!!حالا من مونده بودم که داره بهم تیکه میندازه یا مثلن داره مزه میپزونه!!!

خلاصه که روزایه بعدی هم بهمین منوال(جواب سلام نصفه نیمه)گذشت تا روز آخر....
کلاسام که تموم شد مربیم گفت روز چهارشنبه باید بیای تکمیل پرونده که واسه ی شنبه که امتحان داری اماده باشی، گفتم:من که چهارشنبه سرکارم،چیکار کنم؟
گفت حالا بیا میگم زود کارتو راه بندازن. رفتیم تو دفتر اقای رییس،سلام کردم اصلن تو باغ نبود، مربیم گفت:آقای "آ.ج" این خانوم کلاساشون تموم شده و اماده ی امتحانن، یه زحمتی بکشین ببینین چهار شنبه چه ساعتی بیان که زود کارشون راه بیوفته چون از دادگستری باید مرخصی بگبرن...طرف اسم دادگستری رو که شنید، انگار برق گرفتش،سرشو بلند کرد یه نگاهی به من کرد و گفت:ااااا مگه بچه ها رو هم تو دادگستری راه میدن؟(بچه خودتی و هفت جد و آبادت با اون شیکم گنده و کله ی کچلت) البته اینو تو دلم گفتم ولی حرفی بهش نزدم،یکمی خودشو جمع و جور کرد و گفت: خب کارتون چی هست اونجا شما؟؟؟به مردم گیر میدین نه؟؟؟ گفتم:نخیر اونایی که ما باهاشون سر و کار داریم قابل گیر دادن نیستن.گفت:چطور مگه؟ گفتم: اخه ما شعبمون شعبه ی امواته ،انحصار وراثت.
نیشش تا غدد هیپوفیزش باز شد و گفت:به به از تقسیم ارث و این حرفا هم سر در میارین ؟گفتم:بله،البته با اجازتون...
گفت:خب،خانوم ...شما چهارشنبه هر ساعتی که وقت داشتین بیاین ایتجا ،من همون لحظه میگم کارتونو حل کنن که معطل نشین،فقط یادت باشه خودتو معرفی کنی چون شما الان که از در بری بیرون من یادم رفته کی به کی بود. مربیمون بنده خدا از تعجب ابروهاش چسبیده بود به فرق سرش،گفت: بفرما اینم جبران اون جواب سلامایی که نگرفتی....

امروز تا وارد آموزشگاه شدم سرش پایین بود سلام که کردم هیچی نگفت،گفتم واسه تکمیل پروندم اومدم،سرشو بلند کرد با ابروهای در هم کشیده نگام کرد، بعد از سه ثانیه تفکر لبخندی زد و گفت:سلام علیکم حال شما چطوره؟گفتم ممنون شما خوبین؟ گفت:سلامت باشین،خــــــــب دیگه چیطورین؟خوبین یا بهترین؟(مثلن این اخر تحویل گرفتنش بود دیگه)خلاصه که تند تند کارامو انجام داد و گفت:شما تشریف ببرین معاینه ی چشمتونو برین بعدشم شنبه تشریف بیارین واسه امتحان،تشکر کردم گفتم:امری نیست؟ گفت راستش ما یه مشکل ارثی داریم ...........تا اونجایی که تونستم راهنماییش کردم و اخر سر هم شمارمو گرفت و گفت دوباره مزاحمتون میشم....


اینم از این، حالا هی بیاین بگین متواضع باشین و موقعیتتونو به رخ کسی نکشین و فلان فلان...بابا این ملت ادما رو فقط بخاطر موقعیت اجتماعیشون میخوان...

پ.ن۱:شیرینی قبولی در آیین نامه با تلخی یه رد شدن در شهر محو شد...

پ.ن۲:پسرشون تماس گرفتن باهام...ذوق زده نشین زن داره...


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط سمیه| |
هز چی تلاش میکنم فکرم جمع و جور نمیشه که یه چیزی بنویسم اینجا...

اصلن حرف زدنم نمیاد  احتمالن اینم از عواقب ویروس عراقی گرفتنه...

هر چی میکشیم از دست این خارجکیاستتتتتتتتت...

تکبیییییییییییییییییر

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 3:21 قبل از ظهر توسط سمیه| |
چیه؟چرا هاج و واج نگاش میکنین؟
خب اینم یه مدل تلاش برای سر و سامون گرفتنه دیگه...

پ.ن 1: این آگهی رو یه آقایی چند روز پیش توی پارک به دوستم داده بوده!!!!
پ.ن 2: احتمال سر کاری بودنش هست به نظرتون؟؟؟!!!

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط سمیه| |
پروردگارا ، اين مُد موهاي سيخ سيخي(جوجه اي) را بر نيانداز تا ما همچنان از قدم زدن در کوي و برزن  لذت ببريم و تبسمي بر روي لبانمان نقش ببندد!

پروردگارا ، اين رئيس جمهور محترممان را پيوسته در همين پست حفظ بفرما تا مبادا خوشي زيادي زير دلمان بزند!

پروردگارا ،همچنان بر رشد صعودي غول گراني  بيفزا که ثروت فراوان ، ما را به راههاي بد بد نکشاند.

پروردگارا ، اين ايرانيهاي کار خراب کن را سايه شان را از سرمان کم ننما تا ما به خاطر ايراني بودنمان اينقدر باد در غبغبمان نيندازيم.

پروردگارا ، تا ابد آب اصفهان را نفتی قرار بده تا ما به کوری چشم دشمنان بالاخص  امریکای جنایتکار همه ی حوایجمان!!! را با نفت انجام دهیم.

پروردگارا ، زین پس بعد اتمام شب ، ظهر را فرا برسان تا همچون منی که تا سحر در نت تلپم بتوانم راحت بخوابم و صبحی برای سر کار رفتن نباشد.

 

پ.ن ۱:اینا بداهه بود حالا هی میام در خواستامو از پروردگار میکنم...

پ.ن ۲:شما ها هم ادامه اش بدین بد نیستاااا...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط سمیه| |