تبليغاتX
!زندگی...همین
!زندگی...همین

با قیافه ی خواب آلود مثه یه آدم اهنیه از همه جا بیخبر،خمیازه کشان میاد وایمیسه روبروم
میگم:امرتون؟؟؟
میگه:چی؟
میگم:کارتون چیه؟
میگه:اهاااان،بابام مُرده.
میگم خب حالا چیکار کنیم؟
میگه:چیزه ...اومدم گواهیشو بگیرم
میگم:شماره پروندتوون؟
نیشش تا بنا گوشش باز میشه میگه:گمش کردم...
میگم چه تاریخی تشکیل پرونده دادین؟
میگه:یادم نیست...وایسین بپرسم...
زنگ میزنه از یه نفر میپرسه میاد میگه:احتماااالن ده روز پیش.
میگم:اسم متوفی چی بوده؟
میگه:بله؟؟!!!
میگم:مگه باباتون نمُرده؟؟؟
میگه:بلهههههه،اون که خیلی وقته مُرده.
میگم :خب اسمشون چی بوده؟؟؟
میگه:آهااااان......
 
پرونده رو میزارم جلوش میگم: اسم،تاریخ،امضا
میگه:چی؟
میگم:اســـــــم،تــــــــاریِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِـــــــخ،امضـــــــــــــا
میگه:متوجه نشدم؟!!!
میگم:اسمتونو بنویسین،تاریخ بزنین،امضا کنین.
تازه مثلن دو زاریش میوفته به پرونده نگاه میکنه  میگه:آهاااااان،اینووووو؟؟؟چیکارش کنـــــــــــــــــم؟
میگم:گفتم که اسمتونو بنویسین اینجا ،تاریخ امروزم بزنین،زیرشم امضا کنین.
میگه:کجا رو؟؟؟
میگم:هیچی بابا،اینجا رو شما امضا کن برو به سلاااااااااااامت.........
 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط سمیه| |
خسته شدم از اینهمه تکرار و تکرار و تکرار.................

تا کی باید گذروند و هیچی نگفت و احمق نشون داد؟؟؟

تا کی باید شنید و نتونست انکار کرد؟؟؟

تا کی باید شبیه "آدم" زندگی کرد؟؟؟

تا کی باید نگران آینده بود؟آینده ای که بود و نبودش اصلن معلوم نیست و هیچ نشونه ای ازش در دسترس نیست.

تا کی باید نشست و دید و دم نزد؟؟؟

تا کی باید تحمل کرد به خاطر خراب نشدن یه نام نیک از گذشته؟؟؟

تا کی باید .....

خستگی اینقدر باهام همراه شده که نبودنش برام کمبوده ...باهاش دارم زندگی میکنم... عادت شده. 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط سمیه| |
کارمنده:ببخشید خانوم امضا میکنین یا انگشت میزنین؟
خانومه: هم امضا دارم هم انگشت!!!

این یکی:مُخم درد میکنه...
اون یکی:منم مخابرات کار دارم خوب شد یادم انداختی!!!

اولی:معلمه حسابانتون چطوره؟
ومی:خوبهُ خیلی ممنون، مرسی!!!

بچه هه:مامان جیش دارم...
مامانه:صد دفه بهت گفتم دنبال من که میای بهونه ی الکی نگیر!!!

آقاهه: شام چیه؟
خانومه: بزن شبکه پنج ببین!!!

معلمه:شنبه امتحان میانترم...
شاگرده:نخیرررر ما نمیدیم،دوشنبه فوتباله.

باباهه:فردا کی مهمونی شروع میشه؟
دختره:واااااای من چی بپوشم!!!

دختره:قصد تو از ازدواج چیه؟
پسره: به خدا من قصد و غرضی ندارم!!!

خانومه:امروز چه هوای خوبیه...
آقاهه:آره جون میده واسه شستن ماشین!!!

من:حوصله ام سر رفته...
اون:خب به سلامتی،کجا رفته؟!!

نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط سمیه| |