پ.ن1:میدونم خیلی پراکنده نوشتم،اما دله دیگه کاریش نمیشه کرد.... پ.ن2:دلم هوای خیلی چیزای دیگه رو کرده،ولی نمیگمشون که بیشتر ازین هوایی نشم. پ.ن3:سرزمیــــــن کــــــــــــودکیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــــهایــــــــــــــــــــــــم کجاســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت؟؟؟؟ **** قسمت "مطالب خواندنی" جدیدن این گوشه اضافه شده حتمن بهش سر بزنین(البته میدونین که بنده ازین شیرین کاریا بلد نیستم،همش لطف آقا امیرحسین هستش ) ***حالا فعلن چند تا خاطره تو این مایه از من داشته باشین تا به یه نتیجه ای برسیم: یه دفه ی دیگه يه خانومي زنگ زده بود داشت بيوگرافي ميپرسيد،از همه چي پرسيد تا رسيد به اينجا که:دختر خانوم قدشون چقدره؟!!!! شاید ادامه داشته باشه............
دلم هوای " بلفی و لی لی بی " رو کرده...
دلم هوای " گوله بازی" کرده...
دلم هوای " آُوشین " دیدن کرده...
دلم هوای " قصه های خوب برای بچه های خوب" خوندن کرده....
دلم هوای " نونوایی بازی" کرده...
دلم هوای " تو کوچه ها بدون هدف گشتن " کرده....
دلم هوای " قویت " خوردن کرده...
دلم هوای " موتور گازی داداش بزرگه " رو کرده...
دلم هوای " النگ دولنگ خریدن" کرده....
دلم هوای "املا نوشتن و خودم تصحیح کردن" کرده...
دلم هوای " مشق ننوشتن " کرده....
دلم هوای " کتابخونه ی محلی ساختن " کرده...
دلم هوای " آلیس در سرزمین عجایب بازی کردن " کرده...
دلم هوای " قهر کردن زودی آشتی کردن " کرده...
دلم هوای " درباره ی اجنه حرف زدن والکی جیغ کشیدن " کرده...
دلم هوای " نامه نگاری کردن " کرده...
دلم هوای " کارت پستال دادن و گرفتن " کرده....
دلم هوای " درس خوندنهای شب امتحان" رو کرده...
دلم هوای " دست رشته بازی کردن" کرده...
دلم هوای " یواشکی تو کوچه رفتن " کرده...
دلم هوای " برف بازی با ... " کرده...
دلم هوای " شاه وزیری بازی کردن" کرده...
دلم هوای " سلطان قلبها دیدن " کرده...
دلم هوای " خونه ی قدیمیمونو " کرده...
دلم هوای " عیدی گرفتن و لباس عید خریدن" کرده...
دلم هوای " لوس شدن وجیغ جیغ کردن و غرغرو بودن" کرده...
دلم هوای " چاله های کنده شده واسه گاز کشی تو کوچمونو " رو کرده...
دلم هوای " اون دختره که کلاس دوم دبستان خیلی خرصم میگرفت ازش " رو کرده...
دلم هوای " مسابقه ی هفته دیدن " کرده...
دلم هوای " فوضولی کردن تو کارای همسا یه ها! " رو کرده...
دلم هوای " سر کلاس به بهانه ی مداد تراشیدن همش وسط کلاس بودن " کرده...
دلم هوای " زنگ هنر و منفی گرفتن" کرده...
دلم هوای " استرس داشتن واسه مبصر شدن " کرده...
دلم هوای " صف دکه ی تغذیه فروشی و هل دادن " کرده...
دلم هوای ...................................
خواستگار و خواستگاری رفتن انواع و اقسام مختلفی داره،اینی که من الان میخوام بهش اشاره کنم یکی از انواع کاملن سنتی و از نوع تلفنی و بدون شناخت قبلیه(و توضیحن مضخرفترین)...
من نمیدونم بعضیا چطوری روشون میشه زنگ بزنن خونه ی مردم بدون هیچ شناختی،(صرفن با این اطلاع که تو این خونه یه دختر دم بخت!!!! هست) و تازه پررو پررو سر 5 دقیقه دل و روده ی دختر و خونوادشو در بیارن و بعدشم ممنون خداحافظتون...............
احتمالن بزودی اینا زنگ میزنن 118 چند تا شماره میگیرن بعد زنگ میزنن، میپرسن ببخشید شما دختر دم بخت دارین؟؟؟؟؟!!!!!
جالب اینجاست که 99 درصد این مامانا،آقا پسراشون به دوست دختراشون قول دادن که به زودی مخ مامانمو میزنم و میام خواستگاریت اونوقت.....
يه روز يه کشک گنده انداخته بودم گوشه ي لپم و داشتم با تمرکزminsweeper بازي ميکردم که تلفن زنگ خورد،گوشيو برداشتم:
من:بله؟
اون خانومه:سلام،منزل آقاي ...؟
من:بله بفرماييد...
اون خانومه:شما دختر خانومشون هستين؟
من:بله(نه پس آقا پسرشونم)
اون خانومه:ماشالا... مامان تشريف دارن؟
من:بله،امرتون؟
اون خانومه:واسه امر خير....
(اين جمله رو شنيدن همانا واز خنده پکيدن همانا و کشک بيخ حلقم پريدن همانا)
من با صدايي شبيه کلاغ:گوشي خدمتتون......
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
از من پرسيدن که ميپرسن قدتون چقدره؟ منم گفتم:وااا عجب ادمايي پيدا ميشنااا بگو فکر کن 160 سانت.
شب بابام اينا داشتن در مورد اينايي که زنگ زده بودن حرف ميزدن،منم تو اطاق خودم يه متر گرفته بودم دستم ،هي خودمو ميچسبوندم به ديوار ،
با دستم علامت ميزدم بعد با متر اندازه ميگرفتم ببينم واقعن چند سانتم؟(جالب اينجاست که هر بار دو سه سانت تفاوت داشت)
در حين انجام اين کار به داداش وسطيه که نشسته بود سر کامپيوتر و ظاهرن به من اصلن توجهي نداشت....
گفتم:اي بابا،اين بابا اينا چه جدي گرفتن اينارو که دارن در موردشون بحث ميکنن!!!
جواب داد:بــــــــــــــــــــــــــــــــله معلومه کي جدي گرفته،يکساعته داره خودشو سانت ميکنه.....
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
يه روز عصر زنگ در خونه رو زدن،آيفونو برداشتم يه خانومي گفت:اگه ميشه لطف کنين تشريف بيارين دم در...
منم مثل شتر دويدم دم در،،،دو تا خانوم متشخص بعد از سلام احوالپرسي گفتن: مامانتون منزل هستن؟گفتم: بله،کاري دارين باهاشون؟
گفتن: بله، واسه يه امر خيري ميخواستيم باهاشون صحبت کنيم...
منو ميگين با خودم گفتم: ايووول بختم باز شد،يه دستي به موهام کشيدمو با عشوه گفتم:الان ميگم بيان خدمتتون.......
بعد يکربع ساعت استرس که منتظر موندم تا مامانم اومدن تو ،پريدم گفتم:هااان چه خبر؟
گفتند:هيچي بابا اين پسر همسايمون رفته يه جايي خواستگاري،اينا خانواده ي عروس بودن اومده بودم تحقيقات.....(نیکا کن حالا این یه دفه هم که ما جدی گرفته بودیم سوئ تفاهم شده بود)
دلم هوای " بیسکویت تُرد " کرده...
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت
1:18 قبل از ظهر توسط سمیه| |
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت
1:54 قبل از ظهر توسط سمیه| |
