هیچوقت آرزوی داشتن سن خاصی رو نداشتم و ندارم،برام مهم نیست چقدر دیگه هستم،فقط مهمه که در لحظه و در شرایط بهترین باشم...البته همیشه نتونستم اینجوری باشم اما دارم سعیمو میکنم... پ.ن 1:اگه زیادی من من کردم شرمنده...شاید به خاطر بودن تو روز تولدم زیادی حس کردم که این روز و این لحظه به من تعلق داره. پ.ن۴:من واقعن هنوز نمیدونم از کجا اومدم و قراره کجا برم>>شاید به خاطر اینه که نمیخوام از تجربیات کسی استفاده کنم(چه مولانا و چه....) کم بدبختی و فکر و خیال داشتیم و بنده کم کابوس میدیم حالا اینم شده غوز بالا غوز...آخه یکی نیست بهش بگه احمق حالا گیرم که تو زدی همه ی مردم اصفهانو کشتی بعدش که چی؟؟؟چیزی عایدت میشه؟؟؟دردت دوا میشه؟؟؟مشکلت رفع میشه؟؟؟حق نداشتتو میگیری؟؟؟ آخه تا کی قراره یه سری آدم بیگناه چوب حماقت یه سری بی شعور به تمام معنا رو بخورن؟خدایا کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... زود جل و پلاستو جمع کن برو دنبال بدبختیت ....حالو حوصله ی تو یکی رو نداریم دیگه....اولش خیلی عصبانی بودم تند روی کردم اما حالا با زبون خوش دارم بهت میگم: دست از احمق بازی برداااارررر..... پ.ن۱:کلن از کسی که بخواد پا به حریم دیگری بزاره و براش درد سر درست کنه حالم بهم میخوره(کی بود میگفت هکش کردن؟؟؟؟) پ.ن۲:دیدین یه موقع از یه چیزی ناراحتین یهو گیر میدین به یه بدبختی؟؟؟حالا اون بد بخت(که خداییش همه جوره بدبختم هست) یه جانی آدم کش عقده اییه... پ.ن۱:تنبلی بد دردیه... پ.ن۲:بی موضوعی بدتر... پ.ن3:"بیل الکتریکی" ازون بابت که هم با قدرتش از جا بلندم کنه و هم یه شوک حسابی بهم وارد کنه....
منی که هنوز نمیدونم واسه چی بدنیا اومدم و الان دارم چیکار میکنم و به کجا قراره برم...
وقتی پشت سرمو نگاه میکنم،میبینم تو یه قسمتایی از زندگیم عجب "سگ جونی" بودم و تو یه قسمتایی چقدر الکی خودمو درگیر مشکلی کردم و واسه خودم بزرگش کردم...
یه جاهایی نمیفهمیدم چرا داره یه اتفاقاتی میوفته با اینکه الان که ازش گذشته دقیقن درک میکنم که باید میوفتاده و چه خوب که افتاده...
نمیدونم بزرگ شدم یا نه،،،نمیدونم به چی میگن بزرگ شدن!!!شاید اونجوری که بقیه بزرگ میشن من نشدم.
فقط میدونم که نسبت به اینموقع سال قبل خیلی تغییرات کردم....
طرز فکرم در مورد زندگی،طرز رفتارم با آدمای دورو برم،و خیلی چیزای دیگه عوض شده...
بیشتر این تغییراتم به خاطر یه جور دیگه قاطی شدن با آدماست.همینی که رفتارو افکار دیگرون رو میبینم و میپذیرم و سعی میکنم باهاشون نجنگم باعث شده خودمو بیشتر بشناسم...
آره خودمو.... هر چی با یه فکر جدید آشنا شدم یه قدم به خودم نزدیکتر شدم،انگار یه جورایی اندیشه ی اونا سبب شده که من راه خودمو راحتتر پیدا کنم،همین که میفهمم باهاشون مخالفم یا موافق برام کافیه....اینطوری تکلیفم با خودم روشن میشه...
26 سال گذشت ،ناراضی نیستم از گذشتنش،احساس میکنم از 25 سالگی تا الان بیشتر از یه سال بزرگ شدم،نه ایکه خانومتر شده باشماااا،نه!!!!!شاید یه جورایی خل و چل ترم شدم اما ولی تو خودم به یه جاها و یه چیزایی رسیدم که حس بزرگ شدن رو بهم میده....حداقلش اینه که میتونم به اندازه ی خودم فکر کنم.
این 26 سال چه زود گذشت و چه دیر........................
نمیدونم چند سال یا چند ثانیه ی دیگه هستم،فقط میخوام در لحظه لحظه اش باشم.....
پ.ن2:هیچوقت فکر نکین کسی خیلی بزرگ شده،چون به نظرم هیچکس اونقدی که شما فکر میکنین بزرگ نشده...
پ.ن3:اگه یکمی نوشته م به چرند شبیه ببخشید،آخه من تازه متولد شدم...
بیست و ششمین روز از آذر سال هشتاد و شش گذشت و همراه خودش بیست و ششمین سال از زندگی منو برد
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت
2:15 قبل از ظهر توسط سمیه| |
با اینکه اصلن حس نوشتن ندارم اما این آدم آشغالی که این روزا راه افتاده تو خیابونای اینجا و داره زرت وزرت آدم میکشه و اظطراب انداخته تو مردم... کفرمو در آورده.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت
2:38 بعد از ظهر توسط سمیه| |
به یکعدد بیل(ترجیحن از نوع الکتریکی) جهت انجام خیلی کارها نیازمندم...
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت
0:42 قبل از ظهر توسط سمیه| |
