برادر آخري(که خيلي ازم کوچيکتره و زيادي بهم وابستست):آجييييييييييي ديالوگ بعدي: برادر دومي(5 سال از من کوچيکتره):الو سميه خونه اي؟ ديالوگ سوم: فکر نکنم ديگه نيازي به توضيح باشه و به اندازه ي کافي دلتون برام کباب شده. پ.ن۱:این مطلب رو قبلن یه جایی(همین دوروبرا) نوشته بودم حالا هم برای خالی نبودن عریضه گذاشتمش اینجا... پ.ن۲:***وجدان درد بد درديه ها ،همه ي اينا به کنار برادرام خيلي هوامو دارن منم دوسشون دارم شدييييييد و به قول شاعر:يک وجب از وجودشونو به صد تا دنيا نميدم. یادمه بچه که بودم همش گیر مامان بابا بودم که چرا اسم منو گذاشتین "سمیه"؟مگه اسم قحطی بود؟ میگفتن می خواستیم با سین شروع بشه که به اسم داداش بزرگه(سعید) بخوره،میگفتم خب میذاشتین "سحر" قشنگتر بود که، میگفتن می خواستیم 4حرفی و 2 نقطه ای باشه که بازم به اسم داداش بزرگه بخوره،میگفتن تازه اول قرار بود بزاریم "سیما" اما مامان بزرگت گفته:وا "سیمان" دیگه چه اسمیه میخواین بزارین رو بچم؟!!!! آخه اون روزا اسم "سمیه" مد بوده،( نه اینکه همه کارمون اون زمون رو مد بوده!!!من نمیدونم این یکیشون رو مد نبود چی میشد؟!) اصلن کلن اگه توجه کرده باشین این اسم بیشتر روی دخترای متولد سالهای 59 تا 63 بوده و قبل و بعدش زیاد دیده نمیشه،تو کلاسمون هم همیشه حداقل سه چهار تا همنام داشتم. یه روز به داداش بزرگه گفتم:میگما خدا رحم کرده من پسراز آب درنیومدم وگرنه این مدگرایی اسمی کار دستم میداد و اسمم میشد "روح اله" آخه اون موقع این اسم واسه پسرا مد بوده، داداش بزرگه هم گفت:تو غلط کردی که اسمت این میشد، دیگه اینقدرا هم خر تو خر نبود!!!! جالب اینجاست که صمیمیترین دوستم که از بچگی تابحال باهاش بودم هم اسممه،اونوقت منه خر همیشه اونو اسمشو دوست داشتم اما اسم خومو نه!!!!! خلاصه کلام اینکه تا همین چند سال پیش از اسمم لجم میگرفت و رو خیلی رو اسم آدما حساس بودم،مثلن همیشه از اسم "افشین" حرصم میگرفت اونم به خاطر این بود که اسم پسر همسایه ی شرور و بدجنسمون بود اما بعدش که یکی از دوستام ازدواج کرد و از قضا اسم شوهر آقا و متشخصش "افشین"بود طرز فکرم عوض شد. و یا از روزی که پسر یکی از دوستامونو دیدم که دست و پاچلفتی بود و به زور میتونست شلوارشو بالا بکشه و اسمش "بهزاد" بود همش تو ذهنم بهزادهارو یه جورایی چلمنگ تصور میکردم اما طی یه سری اتفاقاتی که برام افتاد وبا بهزادی از نوع دیگر آشنا شدم اون ذهنیت تغییر کرد. آخه میدونین چیه؟ قبلن حس میکردم این اسمها هستن که شخصیتها رو میسازن وبهشون شکل میدن،اما حالا که به دورو برم نگاه میکنم میبینم که این آدمان که اسماشونو بالا و پائین میبرن و بزرگ و کوچیکشون میکننو بهشون شخصیت میدن، تازه دارم معنای "نام نیک" رو درک میکنم و به روشهای ماندگاریش میرسم.... به امید روزی که نامی نیک ازمون بمونه یا حداقل آیندگانمون از شنیدن اسممون حالت تهوع بهشون دست نده. آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین. تا حدی که با اینکه ۷ـ۸ سال پیش خوندمش اما هنوزم به هرچی تاریخ و مورخه مشکوکم.اصلن دیگه هیچ گذشته ی دوری رو قبول ندارم. اونجوری که اونا تاریخ رو نابود میکردن و به جاش گذشته ی جدید میساختن والا هر ادم یه کمی عاقلی همین حس رو پیدا میکنه. بعد از اون کتابای پااُلو .... الانم چند روزیه "شهر آشوب" رو خوندم(زندگینامه ی فروغ فرخزاده) البته نمیدونم تا چه حد مستنده اما به هر حال خیلی بهم چسبید، یه سری رفتارایه فروغ رو نمیپسندم(از جمله غرور بیش از حدش رو) اما تو یه چیز باهاش خیلی نزدیکم(حداقل الان) اونم روحشه که تو جسمش زیادی میکرده ،نمیدونم شاید این یکی خیلی مثل "سینوحه" اثرش روم موندگار نباشه اما الان که خوراکم بوده، البته "خوراک مخصوص با اشک فراوان". *اگه کتابی خوندی که روت تاثیر گذار بوده بگو تا بخونمش... پ.ن۱:بابا میاین اینجا حداقل یه نشونه ای از خودتون بزارین به جان خودم من به پ.ن۲:کی میدونه چطوری میشه تو بلاگفا زیر نظرات بچه ها من بتونم جوابشونو بدم؟؟!!!! پ.ن۳:کیمیاگر رو هم ۲ سال پیش خوندم ُ از اون کتابایی بود که باید با مداد خوندش(واسه نوشتن نکته هاش یه گوشه ای) اما حالا که اینقد همه توصیه اش میکنن دوباره باید برم سراغش.(شاید الان با ۲ سال پیش برداشتم فرق کنه ) پ.ن۴:همییییییییییییییییییییییییییییییییییین.... امروز پامو که از خونه گذاشتم تو کوچه، تو مسير از خونه تا ايستگاه اتوبوس داشتم به اين فکر ميکردم که امروز بايد بهتر از بقيه ي روزا باشه ، سوار اتوبوس که شدم حواسم رفت به سمت دورو بریام، روبروم دو تا دختر دبیرستانی نشسته بودن،آنچنان اخمي کرده بودن و قيافه گرفته بودن که با نگاهم يه چرخي تو قسمت مردونه زدم و يک يک قيافه ها رو گذرا ديد زدم، ترجيح دادم چشمامو ببندم... و حالا به جاي افکار مثبت نيمساعت پيش، يه لحظه با ترمز وحشتناک راننده ي اتوبوس به خودم اومدم....يکي گرومپي زد تو مغزم: آره من از الان ميخوام يه جور ديگه زندگي کنم ، يه جور ديگه فکر کنم،مثل خودم،خود خودم. ميبينمشون و ميپذيرمشون و باهاشون زندگي ميکنم، نمیدونم چطوری باید شروع کرد، الان مثل موقعیم که امتحان انشا داشتیم و نمیدونستم از کجا باید شروع کرد... فقط میدونم که میخوام از زندگی بنویسم و روزمرگی همین!!!!!! خدایا کجایی؟بیا دوباره من کارم گیره یادت افتادم،منو که میشناسی روم زیاده بچه های وبلاگ نویس و وبلاگ گرد هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم. البته فکر نکنین من کم حرفماااا خدا نکنه فکم گرم بشه دیگه امون نمیدم،حالا اولشه یه کم خجالتیم و تازه کار میرسم خدمتتون به زودی... پ.ن۱: ممنون از بنفشه که ترتیب اینجا رو واسم داد؛ خداییش اگه همت نمیکرد من حالا حالاها ازم بخاری بلند نمیشد.
شايد الان به ذهنتون رسيد که حتمن اين بنده ي خدا باباش ارتشين و...،اما منظورم اين نيست،
درسته که شغل بابام يه چيزي تو مايه هاي ارتشي بودنه و مقررات خاصي واسه خودشون دارن
ولي اصلي ترين وجه تشابه اين خونه با سربازخونه وجود بيش از حد موجودات مذکره.
جاتون خالي بنده ي فلک زده 3تا برادر دارم که باعث شدن اين سعادت نصيبم بشه که زندگي با آقايون در سنين مختلف تجربه کنم.
واسه اينکه ذهنتون روشن بشه به چند تا ديالوگ رد و بدل شده بين من و برادران بزرگوار توجه بفرمايين:
من: جون آجيييييييي
برادر آخري: ميگما تو کي ازدواج ميکني؟
من(احساس ميکنم در نبود من احساساتش جريحه دارميشه): هيچوقت عزيز دلم
برادر آخري: اَه ه ه بابا زود شوهر کن برو،کمدتو خالي کن من ميخوام وسايلمو بزارم توش.
من:.......
(يک بعدازظهر دل انگيز بهاري که حسابي حوصلم سررفته) گوشيم زنگ ميخوره، برادر دوميست:
من: عليک سلام،آره چطور مگه؟
برادر دوميه:من شب ميخوام برم بيرون
من:(حلقه ي اشک از بابت اينکه تو ذهنم دارم به غيرتش احسنت ميگم که زنگ زده خواهرشو دعوت کنه که باهاش بره بيرون):خب من چيکار کنم؟
برادر دوميه: قربون دستت اون پيرهن شلوار منو يه اتوي محکم بزن،حواستم جمع کن خنگ بازي در نياري مثه اون دفه لباسام داغ برداره ها....
من:..........
برادر بزرگه (5 سال ازم بزرگتره و ازدواج کرده ): سميه ميگما تو اينهمه ميري سر کار اصلن حقوق درست حسابي بهت ميدن؟
من:(الهي قربون شکلت برم که به فکر اوضاع مالي خواهرتي ،جوونم جووناي قديم ايشالا دردو بلات بخوره فرق سر جووناي امروزي):
آره خدا رو شکر درسته دير به دير حقوق ميدن اما جبرانشو ميکنن ،تازه يه مقداري هم واسه خودم پس انداز کردم.
برادر بزرگه:ايولللل، تو که فعلن به پس اندازت احتياجي نداري بدشون به من ،يه چک دارم پاسش کنم،
هر وقتم احتياج داشتي 2_3 ماه قبلش بهم يه ندايي بده تا برات جورش کنم.
البته فکر نکنم حالا حالاها بخوايشون ،آخه مگه چه خرجي داري تو!!!!
من:..........
از اين شاخه شمشادا که بگذريم ميرسيم به يه گل پسر حدودن 1 ساله که زندگي منه،
سپهر رو ميگم(پسرِ برادر بزرگه).اين عضو جديد خونواده جيگريه واسه خودش،
درسته که من اولش خيلي دلم ميخواست که دختر باشه و وقتي به دنيا اومد گفتم:
وايييي يه سربازه ديگه؛ اما الان از حرفم پشيمونم.
از اونجايي که اينم خيلي به من علاقمنده اولين کلمه اي ياد گرفت اين بود: اَمممه(الهي عمه دورت بگرده).جالب اينجاست که تا منو ميبينه نيشش تا بنا گوشش باز ميشه و ميگه: اَمممه دَدَ، يعني چي؟
يعني عمه منو ببر بگردون.(الهيييي بي عمه شي).خلاصه که اين نيم وجبي هم دندوناي منو شمرده.
و اما دعاي پاياني:خدايا آدم سگ خونه بشه دختر يکي يه دونه ي خونه نشه.(آمين يا رب العالمين)
هم راضیم.
يه روز متفاوت با طرز فکري ديگه،گفتم ديگه اين تو بميري از اون تو بميريا نيست
ديگه بسه تکرار و تکرار و تکرار..
خانوم کنار دستيم داشت به بچه ي 5_6 سالش غرغر ميکرد که :
صد بار بهت گفتم اينقد تا دير وقت نشين سر اين کامپيوتر که روزا کسل باشي،
بيچاره بچه هه معلوم بود از حرفاي مامانش کلافه تره تا بيخوابي.
با يه من عسل هم نميشد خوردشون انگار داشتن به جاي رفتن به مدرسه ميرفتن غسالخونه.
همه يه جورايي يا با خودشون قهر بودن ويا غرق تفکر!!!بي انرژي و کسل....
سرمو چرخوندم سمت خيابون،سرنشينان ماشين کناري يه دختر پسر جوون بودن
که داشتن با حرارت تمام با همديگه جر و بحث ميکردن،
جالب اينجا بود که هيچکدومشون به حرف اون یکی گوش نميداد و
ظاهرن فقط قصد به کرسي نشوندن حرف خودشو داشت.
ذهنم مورد هجوم افکار منفي و مخرب قرار گرفت،
چقدر احساس خستگي ميکنم،اي واااي چقدر خرم که يادم نبود
ديشب با کلي غم و غصه چشم روي هم گذاشتم،اي ي ي خدااااا
چطور ميتونی اينقد بيخيال باشی در صورتيکه همه دارن به مشکلاتشون فکر ميکنن
اونوقت تو خندون خندون داري از کنارشون ميگذري؟واقعن که.....
_اوهوي سميه چت شده؟؟؟
کواون شادابی صبح، هان؟؟؟کو؟؟؟نه تو نبايد بزاري انرژي منفي ديگران تو وجودت رسوخ کنه،
ديروزها رفته فرداها را درياب...
نه اينکه مشکلاتمو ناديده بگيرم،نه .
شايد سخت باشه اما ميشه ،تو هم همينطور،بياين همه با هم امتحان کنيم...
پس زندگي آماده باش که ما دارم ميايم،آماده باش که داريم يه جور ديگه ميايم.... ![]()
جونم براتون بگه که من تو خونه اي زندگي ميکنم که خيلي به سرباز خونه شباهت داره،
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت
1:43 بعد از ظهر توسط سمیه| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت
7:20 قبل از ظهر توسط سمیه| |
اولین کتابی که خیلی تو زندگی تاثیر گذاشت "سینوحه" بود،
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت
3:26 قبل از ظهر توسط سمیه| |
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت
10:47 بعد از ظهر توسط سمیه| |
سلام
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت
11:59 بعد از ظهر توسط سمیه| |
