همینجور که سعی میکردم از میون جمعیت جلو ببرم غر غر کنان گفتم: من نمیدونم این آقایون چی چی میخوان اینجا؟! یه دختری که اونم داره مثه من تلاش میکنه، برمیگرده نیگام میکنه و میگه: واسه خااانوماشون اومدن نظر بدن دیــگــــه! ما نداریم بقیه که دارن:))) خوشم میاد ما یالغوزا هرجا میریم یه همدرد پیدا میکنیم. امروز زیر این فوتبال پرسپولیس-سپاهان که ما خیلی قشنگ این تهرونیا رو بردیم و بماند که چقد این تهرونیا سوختن و کاری نداریم که چقد کاردشون میزدی خونشون در نمیومدو اینا و اینا... هی میزد: فیلم سینمایی "لگد زنان و جیغ کشان" فردا 12:45 خیلی مشتاقم بدونم این فیلم با این اسم جریانش چیه!اسم قحطی بود؟ حتمن ورژن بعدشم میشه: "نفس زنان و دوان دوان" یا "نعره زنان و عربده کشان" یا "سینه زنان و شیهه کشان" یا "تو سر زنان و آژیرکشان"!!! والله شنیدم: بيست درصد سهميه كنكور تحصیلات تکمیلی به متاهلين اختصاص داده مي شود! چشممون روشن، هرچی من میخوام شوهر نکنم نمیزارن که! یه برنامه ای باید بریزم که حداقل تا سه سال دیگه از تجرد در اومده باشم، این تو بمیری ازون تو بمیریا نیست دیگه، پای آیندم در میونه ،کشک که نیست
فقط یه صدای مهیب یادمه و چرخیدن ماشین به دور خودش رو،به خودم که اومدم ترمز رو پیدا کردمو پامو گذاشتم روش،سوییچو چرخوندمو در حالیکه ترمز دستی رو میکشیدم بالا داد میزدم: زووود پیاده شین...
پیاده که شدیم گیج بودیم...
ماشین وسط خیابونه،برخلاف مسیر ماشینهای دیگه،کف خیابون پر از خورده شیشه ست، به دورو برم و مردم نگاه میکردم و میگفتم:یکی به من بگه چی شد اصلن؟!
هر کسی واسه خودش یه چیزی میگفت:
-خانوم نگران نباش تقصیر اون بود
-خانوم برو خدا رو شکر کن فقط
-نَنه، خیلی خدا رحمَدون کرد
-اََاَاَاَ مَمَد دیدی،ماشین 3دور دور خودش چرخید
-خانوم زنگ بزن پلیس بیاد
-بِچااا شماره 110 چَن بود؟:))
یه پیکان بژ از پشت کوبیده بود بهمون ، جلوی ماشینش خورد شده بود، پشت ماشین منم که سپر تیکه تیکه شده بود و چراغش مثل یه زبون اویزون ازش افتاده بود بیرون،لوله ی اگزوز چسبیده به زمین و یه طرف کامل له شده بود...گوشیم با چنان شدتی خورده رو زمین که دل و روده اش ریخته بیرون،برف پاک کن داره واسه خودش میگرده و حمید طالب زاده داره همچنان واسه خودش "همه چیز ارومه" رو میخونه، صندلی کنار من از جا کنده شده و در بلندگوی عقب پرت شده افتاده جلوی پای من!
اون وسط یه آقایی با لباسای درب و داغون و موهایی ژولیده داشت نطق میکرد واسه خودش،گفتم شما راننده بودین؟گفت نه من پشت ماشین خوابیده بودم، میگم پس راننده کجاست؟میگه اونطرف نشسته سرشو گرفته، هرچی نگاه میکنم همچین موجودی نمیبینم.
پلیس و برادر بزرگه همزمان میرسن، پلیسه اینقدر آرومه که آدم حس میکنه داره بهترین لحظات عمرش رو میگذرونه، یه اقای دیگه هم سروکله اش پیدا میشه که میگن راننده ی پیکانه ، تو مایه های همون اقای ژولیده ی قبلیه با این تفاوت که اون مخ میخورد این یه کلام هم حرف نمیزد!
اون اقاهه در حالیکه تند تند به سیگارش پک میزد، شروع کرد داستان تعریف کردن واسه پلیس،منم خوب گوش دادم وقتی داستان سراییش تموم شد گفتم: آقا مگه شما نگفتی خواب بودم؟ گفت:بـــــله، گفتم پس اینا یی که دارین میفرمایینو تو خواب دیدین دیگه نه؟؟؟گفت:هااان،نه اینا رو یکی واسم تعریف کرد! پلیسه که حسابی خنده اش گرفته بود بهم اشاره کرد که میدونم داره چرند میگه...
با بچه ها نشستیم توی ماشین برادر بزرگه،اون رفته توی کیوسک پلیس واسه انجام کارایه بیمه و کروکی،هنوزتوی تنمون داره میلرزه،نمیدونیم بخندیم یا گریه کنیم،هی باهمدیگه مرور میکنیم و به چیزای جدید میرسیم، تعریف میکنیم و باهم میخندیم بعد باهم ساکت میشیم و میریم تو فکر و همزمان یه آهی میکشیم و میگیم عجبااااا....این چی بود دیگه، الان باید مرده باشیمااا و دوباره تجزیه و تحلیل قبل وحین و بعد تصادف و آدمایی که دوروبرمون بودن و ...
من فقط خدا رو شکر میکنم که اونا چیزیشون نشد وگرنه اصلن نمیتونم تصور کنم که چجوری با خونواده هاشون روبرو میشدم،با اینکه مقصر من نبودم.
مراحل قانونی که تموم شد بچه ها رو تا یه جایی رسوندم و با اون ماشین درب و داغون اومدم خونه، یه ربع ساعتی دراز کشیدم و پاشدم رفتم سر کار...
شب که برگشتم خونه بابامو که دیدم گفتم:سلام ،گفت:سلام، شیرین کاشتی؟
بغضی که از ظهر تا اونموقع توی گلوم گیر کرده بود ترکید...بابام میگه:گریه میکنی چرا؟چیزی که نشده،تصادف همینه دیگه...میگم:سه دور چرخیدیم دور خودمون، میگه:خوب خدا رو شکر چیزی نشده که ،پاشو برو دستو صورتتو بشور..آروم شدم،دلم میخواد بپرم ماچش کنم...
حواشی:
با بچه ها به این نتیجه رسیدیم که راننده یه چیزی توی ماشینش داشته که واسش دردسر میشده و اونوقتی که غیبش زده بود رفته یه جایی گم و گورش کرده!
یه جا اون اقای داستان سرا دستشو زد به کمرشو گفت:خانوم من شوما رو یه جایی دیدم،بهارستان نیمیشینین شووما؟
برادر بزرگه:ایشون کارمند دادگسترین! شاید اونجا دیدینشون
آقای داستان سرا خودشو جمع کردو گفت: شاااااید:)))
اون اقا راننده هه آخر سر گفت:خانوم شرمنده ما بیسوادیم،این رفیقمم یه چیزی واسه خودش میگه ،من اصلن حواسم توی باقالیا بود!
دوستم میگه:اون موقع که داد میزدی پیاده شین، یاد فیلم کبری 11 افتاده بودم.
الانم گردنم حسابی درد میکنه، دوستامم میگن یه جاهایی از بدنمون کبود شده اما مهم نیست،مهم اینه که زنده ایم...
رفتیم توی یه مغازه کفش فروشی که فقط کفش زنونه داره، وحشتناک شلوغ بود...
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت
10:8 بعد از ظهر توسط سمیه| |
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت
0:32 قبل از ظهر توسط سمیه| |
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت
0:37 قبل از ظهر توسط سمیه| |
آقای شهردار لطف کن تو فصلایی که آدم دلش میخواد نفس عمیق بکشه اینقد این چمنا رو کود نده.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت
9:44 بعد از ظهر توسط سمیه| |
داشتم با دوتا از همکلاسیام از دانشگاه برمیگشتم تو یه خیابون خیلی شلوغ با یه شیب نسبتن تند ....
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت
12:5 بعد از ظهر توسط سمیه| |
