تبليغاتX
!زندگی...همین


















!زندگی...همین

زندگی یعنی:
یه گله بُز،
یه چادر سیاه،
یه تنور کوچیک،
یه دشت پر از علوفه،
یه چرخ نخ ریسی،
یه عالمه دعا واسه بارش بارون
 و

یه رای که با 80 هزار تومن پول مبادله شده...


پ.ن:(فقط بخاطر اون عاقلی که بهم گفته خیلی احمقم و میخواد هکم کنه)
مکان:غار یخی،در کنار یه ایل بختیاری
زمان:همین دیروز

ازش میپرسم:به کی رای دادین؟
میگه:احم دی ن ژاد
میگم:بهتون کمکم کرده؟
میگه:80 هزار تومن
میگم:چندبار؟
میگه:یه بار
میگم:حالا چرا ایشون؟
میگه:نه اینکه فک کنین به خاطر 80 هزار تومن باشه هااااا،نه،فقط بخاطر اینکه دوسش داریم.

ازش دور شدم و با خودم داشتم فکر میکردم که آیا اینها هم اگر رایشون رو کسی به حساب نمی آورد به خودشون حق میدادن که پیگیرش باشن یا...

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت8:42 PMتوسط سمیه | |

مطلب را به بالاترين بفرستيد

امتحانایی که هیچی نخوندم و تاحالا یکیشو خراب کردم و یکیشو هم کنسل کردم...

انتخاباتی که پر از هیجان و دلهره داره اتفاق میوفته...

تنشهای شخصی که واسم پیش اومده...

همه و همه این روزا رو واسم غیر قابل تحمل کرده.

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت7:12 PMتوسط سمیه | |

مطلب را به بالاترين بفرستيد

این کارت رو امروز کف اتوبوس پیدا کردم:

نظرتون چیه؟

+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت1:34 AMتوسط سمیه | |

مطلب را به بالاترين بفرستيد

امروز اولین فعالیت سیاسی عمرمو انجام دادمو رفتم واسه دیدم میرحسین،بیشترش واسه لمس جو این روزا بود تا شنیدن حرفاش...خیلی بیشتر از اونیکه فک میکردم شلوغ بود و نسبتن همه قشر آدمی دیده میشد.

بیشتر رو شغل جوونا و اقتصاد مانور میداد و تنها جمله ای که ازش دقیق یادم مونده اینه که گفت:"کلنگ زدن مهم نیست،انجام دادنش مهمه"...

مردمم که یجورایی به آزادی رسیده بودنو میدونستن کسی کاری به کارشون نداره با تمام وجودشون داد میکشیدنو شعار میدادنو کف میزدنو سوت میکشیدن،بعدشم همه با هم "یار دبستانی من" رو خوندنو خاتمی رو یادآوری کردن...

من امسال برخلاف کسایی که میگن رای دادن ما باعث میشه مهر تائید روی دولت و حکومت بخوره و نمیخوان برن رای بدن،میخوام حتمن برم رای بدم چون تجربه کرده ام که رای ندادن ما هیچ مشکلی واسه اونا ایجاد نمیکنه پس حالا که اینجوریه بزار برم تلاشمو بکنم که کسی روی کار بیاد که یکمی به خودمو تفکراتم نزدیکه...

  واما بعد:

میدونین که من بزرگترین سرگرمیم نت گردی بوده و هست،چند وقتیم هست که بیشتر وقتمو تو facebook میگذونم،امروز طبق معمول تا رسیدم خونه پریدم پشت کامپیوترو facebook رو باز کردم که دیدم فیلتر شده!!!

به قول خودمون :انگار یه پارچ آب یخ کرده ریختن رو سرم...

حالا چه دردی از چه مریضی با اینکار دوا میشه بماند...اما فک کنم آمار بیمارشدگانش بیشتر از شفایافتگانش خواهد بود، یکیش من...


+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت1:57 AMتوسط سمیه | |

مطلب را به بالاترين بفرستيد

زندگی من اینروزا اینجوریه:

------/¤¤¤/**//!!//...>>>///؟؟؟...<<<<---------٪٪"---"----ــــــــــ٪ــــــــــــ----*--------------!!!

انتظار دارم خودتون همه شو بفهمین/

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت2:18 AMتوسط سمیه | |

مطلب را به بالاترين بفرستيد

چند روز پیش یه برگه اخطاریه از واحد ابلاغ برگشته که پشتش نوشته شده بود:
در تاریخ */*/** به محل مراجعه شد،مخاطب حضور نداشت،اخطاریه به خانم (...) که خود را همسر ایشان معرفی نمودند "الصاق" شد.

خیلی دلم میخواد این مامور محترم و باسواد ابلاغ رو ببینم و چگونگی الصاق یه برگه به یه انسان رو ازش جویا بشم.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت10:25 PMتوسط سمیه | |

مطلب را به بالاترين بفرستيد